دِلکده
اگر پیاده هم شده سفر کن ، در ماندن می پوسی 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

رفتن همیشه سخت بوده و هست...وقتی این وبلاگ رو درست کردم اصلاً نمیدونستم ممکنه اینقدر زندگیم رو عوض کنه....خیلی چیزا رو مدیون این وبلاگم...مهمترینش آشنایی با آدمهایی بود که حکم اکسیژن رو واسم داشتن و دارن توی این روزای دود زدۀ تاریک...از دو ماه پیش که پرشین بازی درآورد من یه خونۀ جدید ساختم تو بلاگ اسکای...اما دل رفتن نداشتم...ولی هر روز اوضاع بدتر شد و اذیتهای پرشین بیشتر...یه جورایی مثل خونۀ دزد زده شده!خونه همون خونه ست...ولی بوی دزد به خودش گرفته..بوی تجاوز...روزی که دلکده رو ساختم حتی اسمش هم دلکده نبود...و نمیدونستم اینجوری به بند دلم وصل میشه...تنها چیزی که منو به این خونه وصل میکنه شماهایین...همهۀ شماهایی که اومدین و خوندین و رد پاتون برای همیشه موند روی دل من...روی زمین این خونه...اما حالا دارم میرم...چند روزه که خونۀ جدید رو آماده کردم واسه رفتن و اسباب کشی کردم آروم آروم...خونۀ جدید هم میتونه مثل همین خونه باشه...مهم وجود دوستامه...مهم شمایین که هر کدومتون جای خودتون رو دارین توی دلم....حس غریبی دارم...اما باید دل کندن رو یاد بگیرم...سخته ولی میشه...خاطرات خوش اینجا برای همیشه تو ذهن من ثبت شده...خاطرۀ بد از اینجا نداشتم...اگر هم بوده یادم نمیاد...تک تکتون رو دوست دارم...به امید مهربونی شما اینجا مینوشتم و حالا میرم که تو خونۀ جدید میزبان محبتتون باشم.....

آدرس وبلاگ جدید هم اینه:  http://khooneyedel.blogsky.com

خداحافظ پرشین بلاگ...مرسی به خاطر تموم خاطرات خوشی که بهم هدیه کردی...مرسی برای تموم آشناییهایی که به دنیا اومد تو این خونه...مرسی و خداحافظ....

[ جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ] [ الهه ]

 در این دنیای بی در و پیکر،همۀ آدمها به هم مربوطند...

هر روز ده ها نفر از کنار ما رد میشوند...حتی گاهی با ما برخورد میکنند و میروند...بی آنکه چهرۀ آنها در ذهن ما باقی بماند و یا بالعکس...اما این ظاهر قضیه است...

هر بار که در خیابان راه میروم،به این فکر میکنم که هرکدام از این آدمها،چند بار دیگر همینطور از کنار من رد شده اند؟...یا اگر یک بار دیگر از کنار هم عبور کنیم آیا او را میشناسم؟...

ممکن است من و شمایی که فکر میکنیم هرگز همدیگر را ندیده ایم،بارها از کنار هم عبور کرده باشیم...ممکن است حتی یک روز،آدرسی از هم پرسیده باشیم یا کمکی از هم خواسته باشیم...روزهای عمرمان میگذرند و به این فکر نمیکنیم که اگر امروز با کسی برخوردی داریم،شاید این آدم در فرداهای دور یا نزدیک ما نقش مهم و مؤثری داشته باشد...

شاید روزی عاشق کسی شویم که سالها پیش به او خندیده ایم...شاید کسی که امروز از کنارمان رد میشود،روزی شریک زندگی ما بشود...شاید کسی که امروز دست نیازش را به سوی ما دراز میکند و ما آنرا خالی برمیگردانیم،چند سال دیگر زندگیمان در دستانش باشد...

شاید فردا چشم در چشم کسی شویم که مدتی قبل با او برخورد داشته ایم...فرض را میگذاریم بر شناختن یکدیگر...چه احساسی از شناختن آن فرد به ما دست میدهد؟خوشحالی؟حیرت؟شرمساری؟عذاب وجدان؟پشیمانی؟رضایت؟.....

همه چیز در این دنیا به هم مربوط است...تمام آدمها بی آنکه بدانند به هم گره خورده اند...خواسته یا ناخواسته...مواظب عبورمان از کنار آدمها باشیم...مراقب رفتارمان با کسانی که فکر میکنیم این اولین و آخرین برخوردمان با آنهاست باشیم...دنیای به این بزرگی،خیلی کوچکتر از آنیست که فکر میکنیم...طوری برخورد کنیم که اگر روزی یکدیگر را دیدیم و شناختیم،احساسمان خوشحالی و رضایت باشد...نه شرمساری و خجالت....

پی قانون نوشت:دل یک نفر را که شاد کنی،دل نفر دوم و سوم هم شاد میشود الی آخر!آخر یعنی خودت!یعنی این شادی حاصل از عشق در حلقۀ دوستان و آشنایان و مردم شهر و کشور و دنیا میچرخد تا به تو برسد!و این زیباترین قانون جهان است...

پی بسیار مهم نوشت:تبریک گفتن تولد آدمها،چه دوست و چه آشنا و حتی غریبه،یکی از بهترین راه های شاد کردن دل اونهاست...اینکه بدونن مهمن برامون و ما به یادشون هستیم...توی وبلاگ کیامهر کار فوق العاده ای در حال انجامه....کیامهر همیشه خدای ایده های نو بوده و این ایدۀ جدیدش باز هم بوی عشق و دوستی میده....حتماً سری به وبلاگش بزنین و این فرصت رو از دست ندین...مهم نیست کیامهر رو میشناسین یا نه...دل آدما همدیگه رو خوب میشناسن.... 

[ یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ الهه ]

لحظاتی در زندگی وجود دارد که یک صدا،یک نگاه،یک موسیقی و حتی یک اسم،میتواند تو را پرت کند به سالها پیش...به روزگاری دور یا نزدیک...بعضی خاطرات زمان و مکان نمیشناسند...زیر خروارها خاک فراموشی هم که دفن شده باشند،یک صدای آشنا هم میتواند نبش قبر را شروع کند...گاهی احساس فعلی آدمها نسبت به پدیده ها،متأثر از خاطرات گذشتۀ آنهاست...مثل کسی که با دیدن یک شاخه گل رز،گریه میکند...این گل رز نیست که گریه آور است...بلکه خاطراتی که با خود به همراه می آورد و زنده میکند اشک را مهمان چشمان آن شخص میکند...خیلی استقامت میخواهد که در برابر این پرتاب شدن به گذشته مقاومت کنیم...خیلی قدرت میخواهد فراموش کردن تمام خاطرات به همراه تمام حس هایی که در ما ایجاد کرده...و سالها زحمت میکشی و تک تک خاطراتت را در عمیقترین لایۀ ذهنت دفن میکنی و تنها یک نگاه میتواند تمام آنها را بازگرداند...

خاطراتت را دفن نکن...خاطرات تلخ را که در خودت نگه داری،بو میکند...میگندد...و کم کم وجودت را هم پژمرده میکند...خاطراتت را غربال کن...خوبهایش را مرور کن و شکرگزار باش...و بدهایش را پرواز بده...شاید اولش سخت باشد این رها کردن...اما همینکه خاطرات زیبایت را مثل تابلوهای نقاشی قاب کنی و بزنی به در و دیوار ذهنت،کم کم جای خاطرات تلخ تنگ میشود...کم کم خودشان عزم سفر میکنند...

پریشانیهایت را به دست مهربان باد بسپار...بگذار آنها را با خود به آن دورها ببرد و برای ابرها مرثیه ای بخواند...بگذار ابرها بگریند و غم از دل منتظران باران بشویند...

[ چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ الهه ]

از وقتی یادم میاد عاشق سفر توی جاده بودم...همیشه جاده یه حس عجیبی رو تو وجودم زنده میکنه...عاشق اینم که از پنجرۀ ماشین زل بزنم به جاده و تموم متعلقاتش...درختها،دشتهای خالی،خونه ها و آدمها از جلوی چشمم تند تند رد بشن و فقط یه تصویر ازشون گوشۀ ذهنم بمونه...عاشق این عبورم...یه غربت عجیبی داره جاده...یه غربت غم آلود دلنشین...به نظرم سفر توی جاده درست مثل زندگی میمونه...تو جاده،ماشینی که ما سوارش هستیم توی هر لحظه یه مسافتی رو طی میکنه و اونو پشت سر میذاره...از تمام متعلقات اون لحظه ها هم عبور میکنه...از آدمهای کنار جاده...از گوسفندهای در حال چرا...از آسمون...از خطهای سفید وسط جاده...از خونه های کنار جاده...از درختها...و حتی از خودش توی لحظه های قبل...و فقط و فقط میشه به این عبور نگاه کرد...زل زد به این گذشتن و دل کندن...تو هر ثانیۀ جاده دل من یه جورایی برای ثانیۀ طی شده تنگ میشه...سفر خوب،همسفر خوب میطلبه...همراه درست و حسابی میخواد...یا باید تنها سفر کرد یا با یه همراه و همدل...درست مثل زندگی...جسم ما آدمها هم مَرکب روحمونه...زندگی همون جاده ست و ما همون ماشین...توی هر لحظه،لحظه های قبل رو جا میذاریم پشت سرمون و جلو میریم...تمام لحظه های قبل رو با همۀ متعلقاتش پشت سر جا میذاریم...چه با همراه،چه تک و تنها...ولی کاش بی توجه عبور نکنیم...کاش توی مسیر،مثل مسافرهای خواب آلوده و بیخبر نباشیم که آخر مسیر وقتی راننده داد میزنه ترمینال، یهو به خودشون میان و میبینن هیچی از مسیر نفهمیدن و حالا باید پیاده شن...شاید برای همینه که هیچوقت توی ماشین خوابم نمیبره...شاید واسه اینه که توی هر سفری هرچقدر هم که طول بکشه همیشه بیدارم و دریغ از یه لحظه خواب...حواسم هست...جادۀ زندگی یک طرفه ست و دوربرگردون و خروجی نداره...فقط گاهی سرم رو از پنجرۀ جسمم بیرون میبرم و به جادۀ پشت سرم نگاه میکنم و توی دلم زمزمه میکنم"خداحافظ ای گذشتۀ من...تو را به آینده گره نخواهم زد...فقط سایۀ حضورت را گاهی یادآور میشوم...خداحافظ"...

[ دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ الهه ]

 

اردیبهشت ٨٨ این وبلاگ رو به اصرار یکی از دوستام راه انداختم...اسمشو گذاشتم "حریم عاشقانه ها" چون اکثراً شعرهامو میذاشتم اینجا و عشق کسی تو دلم بود که حالا خیلی وقته با یادش خداحافظی کردم...خرداد ٨٨ جهنمی بود....شکست تو انتخابات کمرمو خم کرد و شکست عاطفی کلاً خاکسترم کرد...بعد از اون،کجدار و مریز با این وبلاگ رفتار میکردم و یه روز رفتم... بی خبر...مهر ٨٨....تو اون مدت کوتاه وبلاگ نویسی با کسی آشنا شدم که زیاد هم با هم آشنا نبودیم...در حد تعاملات وبلاگی و کامنتهای گاه به گاه...اما همون آدم باعث نجات من شد اون هم مدتها بعد از ترک نوشتن...کیامهر...بی اینکه حتی خودش این موضوع رو بدونه...چطوری؟الان توضیح میدم:

با خودم و دنیا قهر بودم...مثل یه چشمۀ راکد شده بودم که کم کم داشت میگندید...نه مینوشتم و نه به نوشتن فکر میکردم...سوژه هام رو جلوی پای سکوتم قربونی میکردم...وبلاگها رو میخوندم تو سکوت...و وبلاگ کیامهر همیشگی ترین وبلاگی بود که میرفتم سراغش...تا اینکه فروردین ٨٩ یه اسم توی لینکدونی کیامهر توجهم رو جلب کرد...کرگدن...وبلاگش رو که باز کردم انگار بعد از یه دورۀ طولانی کوری تازه چشمام داشت میدید...شروع کردم به خوندن...١پست...٢پست...فروردین٨٩...اسفند٨٨....بهمن٨٨...انگار مجسمۀ یخی الهه رو گذاشته بودن جلوی خورشید...اینهمه سادگی و یکدلی،این قلم بی نظیر،این نوشته ها که انگار نویسنده ش جلوی چشمم داره باهام حرف میزنه...دوستی و صمیمیت پررنگ ترین صفتهای اون وبلاگ بودن...نصفه شب بود و من شروع کردم به خوندن...دم دمای صبح بود که با صدای اذان به خودم اومدم!تو آرشیو اون وبلاگ غرق شده بودم...چشمام تار شده بود اما نمیتونستم دل بکنم...دیگه اون وبلاگ شد کتاب مقدس من...صبحامو با اون شروع میکردم...گاهی میخندیدم...گاهی بغض میکردم...ولی یه حس همیشگی گوشه ی دلم بود...احترام....چند ماه گذشت...داشتم کنار اون منبع عظیم انرژی گرم میشدم...جون میگرفتم...دوباره ذهنم باز شده بود...قامت احساسم راست شده بود...تصاویری رو که میدیدم توی ذهنم کلمه میکردم...و این معجزه بود بعد از اون مدت انجماد و بی روحی...پیدا کردن کرگدن درست مثل ظهور رنگین کمون بعد از چند ماه ابری و سیاه بودن آسمون بود...تیر ماه امسال برای آقا محسن کامنت خصوصی گذاشتم و تشکر کردم...از اینهمه لطفی که ندونسته در حقم کرده بود...به خاطر آشتی دادن خودم با خودم،دلم و قلمم...در جواب کامنتم نوشت:"مخلص شماییم...لطف دارید..." این شروع الهه بود...

گاهی آدم از اتفاقات زندگیش گله مند میشه...اما بعد که اون اتفاقات تموم میشن و برمیگرده پشت سرش رو نگاه میکنه شکرگزار همون اتفاقات تلخ و ناخوشایند میشه...خدا رو شکر میکنم که به اصرار دوستی که دیگه دوستم نیست این وبلاگ رو ساختم...که دل به کسی بستم که نباید...که با کیامهر آشنا شدم...که کیامهر کرگدن رو توی این دنیای مجازی به این بزرگی پیدا کرد...که من شکستم و رفتم...که برگشتم و هنوز کیامهر بود...که کرگدنی بود که تنها سفر نکرد...که اسم وبلاگ آقا محسن کرگدن بود و برای من جذابیت داشت...که اون شب اون وبلاگ رو باز کردم...که من یخ بسته بودم از سرمای نامردی و نامرادی...که گرم و لذتبخش بود خط به خط و واژه به واژۀ وبلاگ کرگدن...که من دوباره نوشتم...خدا رو شکر... خدا رو شکر که ٣۵سال پیش "محسن باقرلو" به دنیا اومد تا یه روزی با هنر قلمش،با گرمای واژه هاش یخ وجود دختری رو آب کنه که با واژه ها قهر کرده بود...به این فکر میکنم که توی این ٢١سال زندگیم حتی اگر یه قدم رو اونجوری که تا الان برداشتم،بر نمیداشتم شاید الآن نه کیامهری بود نه آقا محسنی و نه دوستانی که از برکت وجود این دو عزیز پیدا کردم...خدا رو شکر به خاطر تموم اتفاقات زندگیم که باعث شدن من الان این الهه باشم...که حتی تلخ ترین اونها هم می ارزید به پیدا کردن کسانی که الآن پررنگ ترین قسمت متن زندگی من هستن...اگر بار دیگه ای متولد بشم بی شک همین راه رو دوباره میرم تا به همین آدمها برسم...

پی بهونه نوشت:خیلی وقت بود میخواستم این پست رو بنویسم ولی دنبال بهونه بودم...بازی این ٢شب که آقا محسن راه انداخته بود بهونه ای شد برای من تا از مردی تشکر کنم که نه تنها من،بلکه خیلی از بلاگرها رو وارد این گود کرده و خیلی دلها رو از دفن شدن نجات داده...ندونسته و ناخواسته حق بزرگی گردن همۀ ما داره که شاید هیچوقت نتونیم جبرانش کنیم...

سایه تون مستدام آقا محسن...چه تو دنیای حقیقی...چه تو دنیای مجازی...اینو بدونین که رفیق نیمه راه نیستیم و حالا اگر خودتون هم بخواین نمیذاریم تنهایی سفر کنین....ممنونتونم تا آخرین لحظۀ عمرم...لحظه هاتون شاد...زندگیتون روشن درست مثل قلب آیینه ایتون......

[ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ الهه ]

چه خوب است آدمها به هم عشق بورزند...بی دریغ و بی دلیل...چه خوب است که فقط "عشق" مهم باشد نه اینکه به که یا به چه عشق میورزیم...چقدر دلهایمان محکمتر میشود با حضور عشق...چه دنیای بهتریست دنیایی که در آن "عشق" فقط به معنای حس بین دو جنس مخالف نباشد...

من دوست دارم بی بهانه عشق بورزم...به همه...برایم مهم نیست کسی زشت است یا زیبا...فقیر است یا دارا...مرد است یا زن...دختر است یا پسر...کودک است یا بزرگسال...پیر است یا جوان...برای من مهم خود عشق است...من عاشق عشق هستم...بی عشق نفسم بند می آید...عطر عشق که در هوایم نباشد اعتصاب "هوا" میکنم...میمیرم...

تجربه کرده ام...دیده ام...بارها و بارها...با عشق به سراغ هرکه و هرچه بروی با عشق نگاهت میکند...عصبانی هم که باشد آرام میشود...بدخلق هم که باشد گره از ابروانش میگشاید...در حال فحاشی هم که باشد ساکت میشود و مات...زبان ما انسانها،زبان تشعشعات است...پیش از آنکه لب بگشاییم و سخنی بگوییم تشعشعات ما کار خود را کرده اند...یا عشق کاشته اند در دل دیگران یا نفرت...

گاهی عشق میدهیم به کسی اما او عشق نثارمان نمیکند...مهم نیست...قانون بقای انرژی را که میدانید...عشق هم همان است...مهم نیست آدمها به ما عشق بدهند...مهم اینست که عشقی را که در فضا پراکنده ایم در ذهن جهان ثبت میشود...میچرخد و میچرخد و باز به خودمان بازمیگردد....قشنگتر این است که عشق بدهیم بی آنکه توقع بازگرداندنش را از آدمها داشته باشیم...عشق بورزیم بی انتظار جبران...شاید در ابتدا سخت باشد و ناامید کننده...اما کم کم عشق،"ما" میشود و ما "عشق" میشویم...دیگر از عشق جدا نیستیم و تا همیشه خودمان،خود عشقیم...وقتی عشق بورزیم به روح آدمها،بی آنکه نقاب هایشان ما را نا امید کند کم کم تغییر را حس میکنیم...میبینیم و حیرت میکنیم...آغوشهای بیشتری برایمان باز میشود...لبخندهای بیشتری به سمت ما نشانه میروند...حس آشنایی میکنیم با همه...حس یگانگی...

شاید عجیب باشد و باورنکردنی...هیچ چیز را بدون آزمایش نپذیرید...امتحان کنید...امتحانش بی ضرر است...

[ دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ الهه ]

تمام امروز با اینکه سرم خیلی شلوغ بود و از صبح چشمم رو دوخته بودم به مانیتور و نقشه های ساختمونهای مختلف رو زیر و رو میکردم اما یه سوال داشت با ذهنم بازی میکرد..."چرا آدمها اینقدر افسرده هستن تو این مملکت؟"...منظورم از افسردگی گرفتن تیغ به دست و کشیدنش روی رگ نیست!...اکثر آدمهایی که هر روز میبینیم تا یه حدی افسرده هستن...حتی شاید خودشون ندونن...شاید ما هم در نگاه اول متوجه نشیم...میگن و میخندن و به ظاهر شادن...اما ته نگاهشون یه چیزی درست نیست...انگار یه لکۀ تاریک روی روحشون افتاده..درست نمیخندن...خندشون باعث خنده نمیشه...بعد از خنده عضلات صورتشون شل میشه و گوشۀ لباشون میاد پایین و نگاهشون میره اون دور دورا.... دراز کشیدم روی تختم...چشمامو بستم و با ذهنم کُشتی گرفتم...با خاطراتم...با الهه ای که بودم...با تصویر آدما...با خنده های بی جون...توی خودم غوطه ور شدم...و بالاخره دیدم جواب سوالو...یه دختر بچه که داره روی تاب بالا و پایین میره و قهقهه میزنه....قهقهه...چیزی که سالهاست تجربش نکردم...

حالا میدونم چرا روح آدمای اینجا خسته ست...چون تو این مرز و و بوم تنها چیزی که ارزش نداره روحه...همه میدون برای تغذیۀ جسمشون اما کمتر آدمی به فکر خوراک روحشه...اینجا از یاد ما بردن مفهوم شادی رو...مفهوم بچگی رو...اینجا کودکان درون ما رو سر بریدن و ما به تماشا نشستیم....مگه غیر از اینه که توی پارک ها کنار زمین بازی بچه ها رو یه تابلوی بزرگ نوشتن" استفاده از تاب فقط برای کودکان زیر ١٠ سال آزاد است"؟....مگه غیر از اینه که نگهبان پارک نمیذاره کسی حتی با نگاهش تاب بازی کنه؟...از بچه های ١۵-١۴ساله گرفته تا مادرها و پدرهای جوون تا میانسالها و پیرمردا و پیرزنها همه و همه وقت دیدن تاب بازی بچه ها یه آهِ نکشیده بیخ حنجرشون گیر میکنه و بعد با خودشون کلنجار میرن و میگن از ما دیگه گذشته...

دارم به این فکر میکنم که اگر تو هر کوچه و خیابونی چند تا تاب برای بزرگسالا بذارن چه اتفاقی میفته؟...اول همه با خجالت همدیگه رو نگاه میکنن و بالاخره یه آدم راحت میپره رو تاب و شروع میکنه تاب خوردن و خندیدن...اونوقت ملت صف میکشن برای چند دقیقه شادی...صف میبندن برای قهقهه...میخندن برای آب شدن یخ بچگیشون...گریه میکنن برای تولد دوبارۀ کودک وجودشون...و این هوا پر از قهقهه میشه....

افسوس که سالهاست گلوی خنده های ما تو دستای بیرحم ترس فشرده شده...باید انتخاب کنیم...یا نفسهای آخر رو بکشیم یا حنجرمون رو آزاد کنیم...   

[ شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ الهه ]

داخل تاکسی نشسته بودم و خسته از ترافیک همیشگی این شهر دودزده،خیالم را پرواز میدادم تا آن دورهای نا پیدا...شیشۀ سمت من پایین بود و دست یخزدۀ شب،صورتم را نوازش میکرد...آمد کنار تاکسی ایستاد و با لبخندی محزون گفت"بادکنک میخری ازم؟"...پیرمرد موسپیدی بود که خطهای عمیق دور چشمش حکایت از خستگی سالها داشت...جسمش نحیف بود و روحش نحیفتر...روح خسته اش از چشمان شیشه ای اش پیدا بود...بادکنکهای بزرگی را به یک چوب بسته بود و به دوش میکشید...قبل از اینکه جوابش را بدهم دو پسر جوان که سوار یک موتور بودند کنار پیرمرد توقف کردند...رانندۀ موتور گفت"عمو بادکنکا چند؟"...و پیرمرد با ذوق گفت"قابلی نداره...۶٠٠تومن،کدوم رنگیش رو میخوای جوون؟"...پسر خیره شده بود به بادکنکهای رقصان و گفت"این رنگاشو دوس ندارم...اونی که توی دستته خوبه...اون قرمزه"...پیرمرد بادکنک قرمز باد نشده را به سمت پسر گرفت...پسر دیگر گفت"حاجی ما که بلد نیستیم اینو باد کنیم!بیزحمت خودت بادش کن من ١٠٠٠تومن میدم بهت به جای ۶٠٠ تومن"...شادی چشمان پیرمرد از این فروش آخر شب توصیف کردنی نبود...شروع کرد به باد کردن بادکنک و مرتب نگاهش به ثانیه شمار چراغ قرمز بود...بادکنک بزرگتر و بزرگتر میشد و چهرۀ پیرمرد به رنگ بادکنک درمی آمد...باد کنک را از دهانش جدا کرد...ثانیه های آخر چراغ قرمز بود...پسر موتور سوار دستش را به طرف بادکنک دراز کرد و آن را در مشتش گرفت...پیرمرد گفت"بفرمایید"...چراغ سبز شد...پسر خندید و بادکنک را با ناخنهایش ترکاند و قهقهه سر داد و با موتورش از ما دور شد...من مانده بودم و آمیخته ای از صدای سوت ترکیدن بادکنک و صدای قهقهۀ پسر در گوشم...من مانده بودم و تصویری از نگاه مبهوت پیرمرد به ناکجا...پیرمرد ماند و اشک گوشۀ چشمش و نفسی که دیگر بالا نمی آمد...

هنوز دارم بر سر گور انسانیتی که مُرد می گریم...

[ چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ الهه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

می نویسم تا یادم بمونه کی بودم و کی هستم...می نویسم تا روحم سبک باشه...می نویسم تا اسناد همه ی افکار و احساساتم موجود باشه...می نویسم چون فقط صدا نیست که میمونه...اینجا خونه ایه برای دلنوشته هام...خوش اومدین به دلکده...
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب

کد آهنگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس