باز باران...

از "میعادگاه" برمیگردم...دلتنگ باران بودم و آسمان مرا فهمید...مرا فهمید و مهمان ده دقیقه ای بارانم کرد...کاش همه مانند آسمان می فهمیدند دلتنگی را...و کاش همۀ انتظار ها،همینقدر زود به سر می آمدند...کاش همیشه باران می بارید بر دلهای تنگمان... میهمانی بی نظیری بود که با رقص باران و آفتاب به پایان رسید... عاشق شهریورم...

/ 0 نظر / 14 بازدید