تبریک میگم به روزگار...

پارسال بود...خرداد ماه...اولین بار بود که وبلاگشو میخوندم...طنز مینوشت...گاهی شیرین و گاهی تلخ...با یه ذره بین میفتاد به جون سوژه و از مناسب ترین جهت میرفت سراغش و نقدش میکرد...گاهی تند و رک مینوشت...گاهی سربسته و با کنایه...اولین کسی بود که وبلاگش منو به شدت جذب کرد...اولین کسی بود که خوندن یه پستش،منو وادار کرد تا برم از اول اول وبلاگشو بخونم...یه بار اون اوایل که طنزش فقط طنز بود و طعم شور اشک نمیداد،با خوندن نوشته هاش قهقهه زدم...عرفان که به هیچ قیمتی از لپ تاپش دل نمیکند،کنجکاو شد و اومد توی اتاقم و پرسید به چی میخندی؟یکی از پستهاشو واسه عرفان خوندم و عرفان رفت صندلی آورد و کنارم نشست تا بیشتر براش بخونم...لبخند پررنگ عرفان و گهگاه بلند خندیدنش رو هیچوقت یادم نمیره...اونجا فهمیدم این آدم چقدر هنرمنده...که هر کسی رو میتونه جذب کنه حتی داداشی بی حوصلۀ منو...از اون به بعد اگه صدای خندۀ من بلند میشد،عرفان میدونست باید بیاد تو اتاقم تا بی نصیب نمونه...گرچه کم کم نوشته های سبزش سرخ شدن از داغ دلش...گرچه یه مدت کم میومد و خیلیا چشم انتظار پستهای جدیدش بودن...ولی خوب برگشت...شاهانه برگشت...با هدیۀ لبخند برگشت...نوشته هاش جون بیشتری گرفت...حالا دیگه داستان مینویسه...طنز مینویسه...حتی غم رو هم قشنگ مینویسه...نوشته هاش رنگ آه و فغان ندارن...محشر مینویسه...و محکم مینویسه...جوری که آدم با اینکه  ته ته دلش غم وول میخوره،بازم امیدوار میشه به این زندگی...فردا تولدشه...تولد کسیه که وجودش تو این دنیا لازمه...کسی که باارزشترین هدیۀ دنیا رو به دل آدما میده...دقیقه ای لبخند...و یه عمر نگاه متفاوت....تولد کسیه که ماه تولدش،بهترین کلمه ست برای توصیف ذات پاکش... 

کیامهرجان تولدت مبارک...

 

پی سپاس نوشت:وقتی روز تولد یه دوست میشه،روز تولد یه همدل،تنها کاری که میتونم بکنم،شکر کردن خداست...خدایی که انسانهایی به این خوبی آفرید،تا بشه گفت دنیا سیاه سیاه هم نیست...تا بشه امیدوار بود به زنده بودن آدمیت...احساس میکنم خدا بعضی آدما رو برای امیدوار کردن بقیۀ آدما به وجود داشتن خوبی آفریده...برای اثبات مهربونی خودش...کیامهر یکی از این آدماست...شکر که هست...شکر   

پی دعوت نوشت:کیامهر دعوتم کرده به یه بازی وبلاگی...حتما مینویسم دربارش ولی نه الآن...از دیروز تا الآن فقط ٣ساعت خوابیدم و جواب دادن به سوالا وقت میخواد و البته چشم باز...

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فلوت زن

سلام دختر ِ مهربون ! خیلی با احساس و زیبا نوشتی ! حالا بزار من از خاطرم بگم ! اولین بار که رفتم توو وبش که تقریباً همین یه ماه پیش بود ، با خوندن یکی از پستهاش واقعاً خندیدم و سبک ِ نوشتنش به دلم نشست و 2 ،3 تا پست ِ دیگشم خوندم و خندیدم! یه بار دو تا از پستای شازده کوچولوشو برا خانوادم خوندم و کلی خندیدن ! واقعاَ با استعداده ! و یکی از خصوصیتهای خوبش مهربونی و افتادگیشه ! چون خیلیها وقتی به وبشون میری خیلی تحویل نمی گیرن ولی کیامهر به وبم اومد و راجع به پستم نظر داد و بعد ها اومدناش تکرار شد و همیشه با نظراتش دلگرمم کرده و می کنه ! همیشه سلامت و شاد باشه و بنویسه و بخندونه ! تو هم همینطور گلم . پایدار باشید بچه های خوب و دوست داشتنی ِ دنیای ِ مجازی !

فلوت زن

راستی اینجا هم دوباره تولد کیامهر رو تبریک می گم !

آناهیتا

مرسی الهه ناز.بلاگ کیامهر باستانی برای من یک دروازه بود تا از اون طریق به بهشت مجازی برسم.باسوادی ،استعدادو خلاقیت تو نوشته هاش موج میزنه.امیدوارم صد سالگیشو با هم جشن بگیریم.تولدت مبارک برادر مهربونم.

کیامهر

گاهی واژه ها علیلند برای گفتن احساسی که توی دل ادم است گاهی واژه ها تاب نمی آورند آنچه می خواهی بگویی و نمی شود که بگویی گاهی یک آدم آنقدر خوب است که نمی شود خوبی او را جبران کرد با یک حرف با یک کامنت با یک جمله گاهی باید سکوت کرد تا توی دل آدم بماند محبتی که آدم به یک فرشته به یک الهه می تواند داشته باشد گاهی آدم باید سکوت کند و اشک بریزد از خوشحالی و ببالد به دوستانی که اگر نبودند زندگی نبود مرسی الهه و... سکوت

روشنک

دختر خدا به تو استعداد بی نظیری داده که حرف دل خودتو و دیگرون رو به قشنگترین کلمات تبدیل کنی و بنویسی. من کیامهر رو دیر شناختم ولی زود رفت تو دلم و اغراق نیست اگه بگم انگار خونه دومیه که تا میام نت باید برم سراغش و ببینم اینبار چجوری روی کدوم تکراری روزمره که از کنارش رد میشیم دست گذاشته و با طنز تلخ شیرینش مهمونمون کرده... براش احترام قائلم به تفکر و شخصیتی که پشت اسم کیامهر هست ارادت دارم و بهترین ارزو ها رو براش دارم . اما در مورد خود تو... الهه جان تو هم از راه دور از طریق این دنیای مجازی چنان با احساس های من عجین شدی که برای اینکه خودمو بخونم و خودمو ببینم میام اینجا و از دریچه چشم تو دیدن برام لذت خاصی داره از راه دور میبوسمت و محکم بغلت میکنم و فریاد میزنم که خیلی برام عزیزی

مهتاب

نفست گرم الهه ... تولدش مبارک کیامهر یه روزنه بود توی روزهای ابری و سیاه ... و هست ... و امیدوارم تا همیشه باشه ...

فلوت زن

سلاااااااااااااااااااااااااام. فلوت می زنیــــــــــــــــــــــــم ! روزی کودک بودم ( قسمت سوم ) [نیشخند]

سهبا

مرسي الهه جون . چقدر قشنگ مي نويسي تو دختر ! چه دل مهربوني داري عزيز ! خوش به حالت .

آلن

نوشته قشنگي بود و انصافن در خور وبلاگ كيامهر. دست شما درد نكنه.