بادکنکها به سوگ انسانیت نشسته اند...

داخل تاکسی نشسته بودم و خسته از ترافیک همیشگی این شهر دودزده،خیالم را پرواز میدادم تا آن دورهای نا پیدا...شیشۀ سمت من پایین بود و دست یخزدۀ شب،صورتم را نوازش میکرد...آمد کنار تاکسی ایستاد و با لبخندی محزون گفت"بادکنک میخری ازم؟"...پیرمرد موسپیدی بود که خطهای عمیق دور چشمش حکایت از خستگی سالها داشت...جسمش نحیف بود و روحش نحیفتر...روح خسته اش از چشمان شیشه ای اش پیدا بود...بادکنکهای بزرگی را به یک چوب بسته بود و به دوش میکشید...قبل از اینکه جوابش را بدهم دو پسر جوان که سوار یک موتور بودند کنار پیرمرد توقف کردند...رانندۀ موتور گفت"عمو بادکنکا چند؟"...و پیرمرد با ذوق گفت"قابلی نداره...۶٠٠تومن،کدوم رنگیش رو میخوای جوون؟"...پسر خیره شده بود به بادکنکهای رقصان و گفت"این رنگاشو دوس ندارم...اونی که توی دستته خوبه...اون قرمزه"...پیرمرد بادکنک قرمز باد نشده را به سمت پسر گرفت...پسر دیگر گفت"حاجی ما که بلد نیستیم اینو باد کنیم!بیزحمت خودت بادش کن من ١٠٠٠تومن میدم بهت به جای ۶٠٠ تومن"...شادی چشمان پیرمرد از این فروش آخر شب توصیف کردنی نبود...شروع کرد به باد کردن بادکنک و مرتب نگاهش به ثانیه شمار چراغ قرمز بود...بادکنک بزرگتر و بزرگتر میشد و چهرۀ پیرمرد به رنگ بادکنک درمی آمد...باد کنک را از دهانش جدا کرد...ثانیه های آخر چراغ قرمز بود...پسر موتور سوار دستش را به طرف بادکنک دراز کرد و آن را در مشتش گرفت...پیرمرد گفت"بفرمایید"...چراغ سبز شد...پسر خندید و بادکنک را با ناخنهایش ترکاند و قهقهه سر داد و با موتورش از ما دور شد...من مانده بودم و آمیخته ای از صدای سوت ترکیدن بادکنک و صدای قهقهۀ پسر در گوشم...من مانده بودم و تصویری از نگاه مبهوت پیرمرد به ناکجا...پیرمرد ماند و اشک گوشۀ چشمش و نفسی که دیگر بالا نمی آمد...

هنوز دارم بر سر گور انسانیتی که مُرد می گریم...

/ 35 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آناهیتا

نمی دونی با کامنتی که گذاشتی چقدر این پدر و دختر صفا کردن البته به همراه منیر.مرسی الهه ناز خیلی چسبید

میثمک

واقعا مرد! همون انسانیتی که گفتین! همه فکر خودشونن!

رها بانو

الهه جون خیلی مهربونی ... دوستت دارم ...[قلب][ماچ]

کورش تمدن

تلخ بود درسته بدیها زیاد شده ولی من قبول ندارم انسانیت مرده رفته تو کما یه شوک میخواد بعضی وقتا مردم با تلنگری به خودشون میان شاید خیلی وقته غرق روزمرگی شدیم

مهربان

عزیزم تو چقدر احساساتی هستی هر چند ناراحت کننده بود و زیبا نوشته بودی درضمن مرسی که به من سرزدی

elahe tajdini

ehsasati boodan khobe,, kheyliam ghashang neveshti,, mesle inke hameie elaheha ehsasian ama man yad gereftam ehsasate ghavi dashtan kheyli behtar az ehsasati boodane.

اشک

آخ که چه دردی داشت :((