مسافر بدون مرز

چه نعمت بزرگیست فراموشی...فراموش کردن خیلی چیزها...خیلی آدمها...فراموش کردن رنگهایی که دوستشان داشتم...رنگهایی که دوستشان نداشتم...آدمهایی که دوستشان بودم و دوستم نبودند...آدمهایی که دوستشان داشتم و دوستم...داشتند/نداشتند...فراموش کردن خاطرات دور...خاطرات نزدیک...خاطرات تلخ...

فراموش کردن محبت کردنها و بی مهری دیدنها...اشکهای پنهانی و از ته دل...لبخندهای آشکارا و اجباری...فراموش کردن خمیدگی شانه هایم زیر بار عشق...خستگی دلم از تقسیم شدن بین ده ها نفر...فراموش کردن رسالت های خودساخته...

فراموش کردن درد و بغض...اشک و هق هق...سکوت من برای خوشبختی آنها...زخم زبان های آنها برای آزردن من...

آری...خواستم و توانستم...فراموش کردم رویاهایم را...خوابهایم را که برای همه رویای صادقه بود و برای خودم هذیانی آشفته...فراموش کردم خیلیها را...فراموش کردم مفهوم "شانه" را...گرمای نگاه را...و "دستانش"را...

فراموشی نعمت بی بدیلی است که همه آنرا تجربه کرده اند...خواسته یا ناخواسته...فراموشی من عمدیست...سالها پس از خواندن کتابهای "هری پاتر" در رویای "قدح اندیشه" بودم!صاحب این قدح مدیر مدرسۀ جادوگری بود و افکار اضافی اش را با چوب جادویش ،از شقیقه اش بیرون میکشید...به شکل تارهای نقره ای به گمانم...و آنها را درون این قدح می ریخت تا در صورت لزوم از آنها استفاده کند...

آرزوی اینهمه سال ِ من،داشتن این قدح که نه...دستیابی به این مکانیزم فراموشی بود...فراموشی نه به معنای تخریب خاطرات...بلکه به معنی حفظ آنها در جایی دیگر...

فکر می کنم به خواسته ام رسیده ام..شاید خدا با من مهربانی کرد...یا اینکه خودم با خودم مهربان شدم...نمی دانم...اینرا می دانم که تا کنون ذهنی اینچنین سپید نداشتم...هرچه را بخواهم به یاد می آورم...ولی در شرایط عادی،شاید در لحظه ای مثل حالا،فقط همین حالا را دارم...

شاید لحظه ای پیش متولد شدم...اینرا می دانم که نوزادی به جثۀ من به دنیا نمی آید!...اما شاید فردی به جثۀ من توانسته نوزاد شود...! دنیا پر از دیوانگیست و من هم از همین کائناتم...

تصمیمم را گرفته ام...خیلی وقت نیست که به دنیا آمده ام ...من در حالا هستم و تا ابد در"حالاها" می مانم...دیگر رمق سفر به گذشته و آینده را ندارم...اگر هم داشتم،میلش را نداشتم...

در این لحظه های فراموشی خیلیها را،خیلی چیزها را به یاد دارم...آنها که در حافظۀ مغزم نه،که در گوشت و خونم،در تک تکِ سلولهای بدنم خاطره شده اند...دوستشان دارم حتی پس از مرگ...با مرگ راحتم چون در همین "حالا"ست...این "حالا"،این "اکنون" که بمیرد،"اکنون" دیگری می آید...این آمد و شد ها را دوست دارم...

دقیقاً نمی دانم کجا هستم...جایی بین عقل و دیوانگی...درک و جنون...هرجا که هست روشن است...شاید لبۀ مرز ایستاده ام...هنوز نمی دانم اقامتِ کدام را بگیرم...شاید چون اقامت را دوست ندارم...یا اینکه سفر را دوست تر دارم...اگر بمانم می گندم...به نظرم مرز محکمی ندارد اینجا...عبور آزاد است...من وطن نمی خواهم...من مسافری بدون مرزم...

/ 34 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد(سلام بر زندگی)

سلام دوست خوبم عصر بخیر مرسی از لطفتون و ممنونم بابت لینک منم با افتخار لینکتون کردم[مغرور]

مریم ترین

عزیزم...خیلی خوبه که آدما بتونن هر چیزیو که می خوان فراموش کنن...تولدت مبارک...کاش همه ی ما همچین توانایی والایی داشتیم و از نو شروع می کردیم...و حال رو بچسب که گذشته رفته و آینده هم هنوز نیومده...خوشحالم دوست خوبی مثل تو دارم...[قلب]

بامداد نو

بعد از روزها و ماههای بسیار با شعری تازه بازگشتم. به ضیافت شعرم دعوتی دوست خوبم.[گل][گل][گل]

ســـــــــــــایه

خواستم بهت بگم قالب وبلاگت "مــعــرکــه" شد [راک] خوب کاری کردی وبلاگ رو از قالب سیاه درآوردی ، دلم واااااااا شد [مغرور]

ساناز

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام الییییییییی[بغل] قالب نو مبارک[قلب] عالی نوشتی نمیدونم چه کلمه ای مناسبه[سوال]معرکه,محشر,تووووپ,.....ولی بعد از مدتها یه دو ساعتی خیره بودم به یه وبلاگ!وبلاگ تو رو میگما[نیشخند]چشمو دراوردی ولی اشکال نداره می ارزید[ماچ]

محمد(سلام بر زندگی)

سال‌ها رفتم و آمدم تا تمامِ خانه‌های کلنگیِ کوچه‌تان را هم کوبیدند و ساختند... کاش می‌دانستم این روزها را چه کنم با ویرانه‌‌های «من»ی که تو کوبیدی و دیگر... . . . نساختی!! [افسوس] سلام دوست خوبم عصر بخیر طاعاتتون مقبول حق تعالی با یک رباعی و دو دوبیتی از خودم بروزم ومشتاق همیشه ی نگاه مهربانت[لبخند][گل]

محمد(سلام بر زندگی)

سکه‌ای را که در دست است شاید نگاه داشت باید لیکن سکه‌ای را که در دل است اگرش ندهی از کف می‌رود... [گل]

محمد(سلام بر زندگی)

سلام الهه عزیز شبتون بخیر و شادی طاعات قبول بسیار ممنونم قبول دعوت کردید خوشحالم شعرم مورد توجتون قرار گرفته [لبخند]

[لبخند]وقتی میشناسیم کیم چرا معرفی کنم خودمو؟