باران که می بارد...

باران که می بارد باشکوه می بارد...با همان قطرات اول،بوی خاک نم خورده مشام را می نوازد و حضور باران را با شکوه هرچه تمامتر اعلام می کند...باران که می بارد از پنجره آویزان می شوم و عطر خوش آب و خاک را با ولع به مشام می کشم...صبر میکنم و تماشا...باران که تند شد،پنجره را می بندم و پله ها را دوتا یکی طی می کنم و خودم را به  میعادگاه می رسانم...میعادگاه من و باران...من و آسمان...به روی بام که می رسم،نفس های عمیق و پی در پی ام نشان از هیجان و ترس دارد...هیجان بارش باران و ترس از قطع شدن آن...از بچگی شنیده ام که باران که می بارد درهای آسمان باز است ودعاها و آرزوهایمان با پست پیشتاز به خدا می رسد...با اینکه اکنون می دانم که خدا در من است و نه در آسمان،باز هم به رسم عادات کودکی،اسم باران مرا به خدا پیوند می دهد...روی بام نسیم هست...ابر هست...باران هست..."خدا" هست...باران مهربان است و نوازشگر...منتظر است تا پایم به بام برسد تا مرا در آغوش بگیرد...نوازشم که می کند بوی آسمان می گیرم...بوی عرش شاید...شروع می کنم به تمرکز روی آرزوهایم...یک دنیا آرزو دارم و هیچ آرزویی ندارم...انگار باران آرزوهایم را شسته و برده...انگار می گوید اکنون من هستم و تو...تو هستی و من...آرزو به چه کارت می آید؟...انگار جایی در گوشه و کنار دلم،ایمان دارم که آرزوهایم را می داند...زمین می داند...آسمان می داند...خدا می داند...نیاز به باران نیست...باران برای خودم است نه آرزوهایم...سکوت می کنم و باران ترانه می خواند...چشمانم را می بندم و غرق می شوم در این آواز ناتمام...موقع خدا حافظی که می شود،آسمان سکوت می کند،باران آخرین نوازشش را نثار گونه ام می کند و می رود،و حالا من می بارم...

در این مرز و بوم،در این خاک،باران که می بارد همه خوشحالند...در این خاک می گویند:"چترها را باید بست،زیر باران باید رفت"..اینجا باران عزیز است... .

در صحراهای خشک آفریقا،آنجا که باران همان منجی موعود است برای کودکانی که ماه ها،با سرهای بزرگ و بدنهای نحیف،دهانشان رو به آسمان باز است و برای این فراق طولانی،حتی قطره ای اشک ندارند که قربانی خدای بارانشان کنند،باران معجزه است...باران دوای درد است...باران...باران است...

اما در این سر دنیا،در همسایگی ما،در پاکستان و ترکیه،و دورتر از ما،در هند ،باران عذاب است...در این کشورها،باران که می آید،چشمان منتظر به آسمان خیره می شوند و می پرسند"کی تمام می شود؟کی راحت می شویم از این باران؟"...در اینجاها کسی چتر نمی خواهد...کسی زیر باران نمی رود...همه "در" باران می روند...در باران می میرند...

اینجا من "دلتنگ "بارانم...در گوشه ای از دنیا،کودکی التماس آسمان می کند و "محتاج "باران است...و در جایی دیگر،مردمی "دشمن" بارانند...تعادل دنیا را چه کسی بر هم زد؟دنیا اینگونه نبود...

/ 15 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الناز

[گریه][گریه][گریه]

الناز

داغون کردی دلمو[گریه]بارون.......

ســـــــــــــایه

یاد آهنگ "باران که میبارد" از عشقُ جونم احسان خواجه امیری افتادم [نیشخند] باران که میبارد تو میایی ، باران گل باران نیلوفر . . . .

محمد

سلام الهه جونم,چطوری؟ تعابیرت خیلی زیبا بود و باعث میشد بتونم خودمو تو همون موقعیت تجسم کنم[رویا]بارونو خیلی محشر توصیف کردی[قلب]

محمد

خیلی جالب و قشنگ متنو ادامه دادی و به این سوال رسیدی که:تعادل دنیا را چه کسی بر هم زد؟ واقعا عالی بود

محمد

رو سوالت هم فکر کردم.جوابی به جز خود ما آدما پیدا نکردم!ما دنیا رو این شکلی کردیم.حالا اون از ما انتقام می گیره!

محمد

چقده خوشحالم که به فکر مردم جاهای دیگه هم هستی و فقط به لذت بردن خودت از بارون راضی نیستی.الهه ای دیگه[ماچ] اونجا که در مورد افریقا نوشتی چشام تر شد!لوس نشدما واقعن شد!مرسی الی مرسی...

اسماعیل

سلام سلام سلام و صد سلام به دوست گرامی! چه زیبا مینویسی!!! قالب نو مبارک!!! خیلی زیباست! من تا پایان امشب آپ میشم. خوشحال میشم بیای[گل]

کیامهر

بارون دوست داشتنیه بارون عشقه و چقدر این عشق رو قشنگ نوشتی و عاشقانه آفرین الهه