انتظار...

و سبو را شکستند

و هیچ با خود نگفتند

که این خرابِ شرابِ عشق،

این مجنون ماتمکده،

دیگر رخ یار را در چه می بیند

 

و دل را پاره پاره کردند

و هرگز نپنداشتند

که چه کسی می خواهد قطعات سرخش را

به هم پیوند دهد

 

می خواهم چینی شکستۀ دل را

با نقش عشق پیوند دهم

اما صد افسوس

که قطعه ای از آن

در ظلمات غم،گم شده

 

به دنبال کسی می گردم

که با دستان عاشقش

سبوی شکسته را از نو بسازد

و ساقی بادۀ عشق گردد

 

و قطعۀ ناپیدای دلم را بجوید

و دستان لرزانم را

-برای گذاشتن آخرین قطعۀ گمشده-

در قاب گلگون دل

یاری دهد

 

و انتظارست و انتظار...

و قلبی که ناامید نمی شود

و عمری که رو به پایان در سفر است

و ساعتی که عقربه هایش

گویی در لحظه های انتظار می ایستد

و انتظارست و انتظار...

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
پيمان-آينه:]

و چه شیرین اند , دستان اش , عجب عطری دارد دستان اش در پی مستی عجب حالی دارد چشمانم , میدونستم اینجا هم میشه پر کشید آینم

فتاح

[گل]