دیوونۀ دیوونگیتم ...

توی نونوایی ایستاده بودم به انتظار...بوی نون سنگک...حرکات موزون شاطر وقت "انگشتی" کردن نونها...هنوز هم مثل بچگیهام عاشق نگاه کردن به دست آدمایی هستم که سنگهای داغ چسبیده به نونها رو تند تند جدا میکنن و سوختگی ملایم سر انگشتاشون رو نادیده میگیرن...نوبت به من رسید و رفتم جلو...توی صف"چندتایی" بودم و صفی که پشت من بود میرفت تا برسه به کربلا...چندتا زن و مرد هم نشسته بودن روی نیمکت فلزی و بحثشون گل انداخته بود...داشتن صلوات نثار اموات دولتمردای شریفمون میکردن به پاس اینهمه ارزونی و کم کم بحثشون داغ شده بود که یه نفر بلند سلام کرد..."سلااام به همگی"...همه برگشتن و نگاهش کردن...یه پسر جوون بود با یه لبخند عجیب و یه کیف برزنتی استوانه ای شکل و کوچیک که از مچش آویزون بود...داشت به در و دیوار نگاه میکرد...یه خانوم از جماعت "لُژ نشین" زیر لب نُچ نُچی کرد و گفت"آخی...دیوونست!"...خانوم کنار دستیش گفت"واااا!راس میگی؟از کجا فهمیدی؟"...خانوم اولی جواب داد"مگه نمیبینی؟؟!سلام کرده به همه اونوقت داره به در و دیوار لبخند میزنه!شیرین عقله دیگه!"بقیۀ حضار هم نگاه هایی به نشونۀ تأیید رد و بدل کردن...از لفظ"دیوونه" یا "شیرین عقل"یا "مُنگل" به شدت متنفرم و از قضاوت کردن دیگران متنفر تر...پس رومو برگردوندم و خوشحال بودم که بالأخره نوبت به من رسیده و حالا میتونم انگشتامو بسوزونم!...شاطر صدا زد"آقا کورش بیا جلو...صف یه دونه ای نداریم...بیا"... حضور یه نفر رو کنارم حس کردم...سرمو برگردوندم دیدم همون پسره با همون لبخند عجیب...داشت جواب احوالپرسی شاطر رو میداد...منم تو فکر این لبخند عجیبش بودم...به نظر من شیرین عقل نبود...لبخندش جنس خاصی داست...یهو کیف کوچیکش افتاد زمین....شاطر گفت چندتا نون میخوای آبجی؟گفتم ۵تا...پسر جوون انگار تازه متوجه حضور من شده باشه برگشت سمت من و با همون لبخند که انگار انتهایی نداشت در حالی که داشت یه جایی بالای سر منو نگاه میکرد گفت"خانوم ممکنه چشمای منو از رو زمین بردارین بدین بهم؟".......

وقت بیرون رفتن قیافۀ کبود شدۀ خانوم"دیوونه شناس" و تأییدکننده ها دیدنی بود.... 

/ 40 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فلوت زن

سلاااااااااااااااااااااااااااام. بازی وبلاگیه ![نیشخند]

سینا

سلام الهه مهربون.خوبی؟ فوق العاده بود الهه.به قول محبوبه اصلن نمیشد حدس زد قضیه چیه!نوشته هات یه قدرت خاصی دارن که تا چند روز آدم رو میبرن تو فکر و از ذهن نمیرن بیرون.این رو قبلن هم گفته بودم بهت.معرکه ای[دست]

سینا

توصیفت از نونوایی زنده و روشن بود.ابهامی که تو نوشته بود دوست داشتنی بود.دیگه چی بگم؟عاشق این شدم (پس رومو برگردوندم و خوشحال بودم که بالأخره نوبت به من رسیده و حالا میتونم انگشتامو بسوزونم!...)

سینا

اما قضاوت...... از هر ده بار قضاوتی که میکنیم 9تاش اشتباهه!اغراق نمیکنم!اگه بشمریم میبینیم واقعن همین میشه!و کو کسی که عبرت بگیره؟!یادته قضیه اون خانومه که به من زنگ زده بودو......یادته بهم چی گفتی؟گفتی زود قضاوت نکن.و هنوز مدیونتم که نذاشتی کاری رو بکنم که بعدن پشیمون بشم.خدارو شکر که بودی و کمکم کردی.مرسی که اینهمه خوبی.

سینا

ببخش اگه دیر به دیر سرمیزنم.یه کم گیر افتاده تو کارامون.دعا کن زود حل شه شاد باشی [ماچ]

شایان

خیلی زیبا نوشته بودین. به موضوعی اشاره کردین که خیلی آدما فراموشش کردن.من درس گرفتم از این داستان.ممنون[گل]

آرامش

از قضاوت کور کورانه بدم میاد..... اون دلش صاف بود !