نامه ای به کوچکترین بزرگ...

مملی یه پسر بچۀ ٧ ساله ست که دریا دریا صداقت تو دلشه و آسمون آسمون مهربونی تو نگاهش...تاریخ صدور شناسنامۀ مملی سوم فروردین ١٣٨٩ هست...صادره از وبلاگ کسی که با غم نوشته هاش غمزده میشدم و با طنز نوشته هاش میخندیدم و با طنز تلخش لبم میخندید و چشمم گریه میکرد... محل تولدش گوشۀ ذهن حمید عزیز است اما از تاریخ تولدش سندی در دست نیست...مملی پسر بچه ایه که دلتون رو اونقدر از عشق پر میکنه که ناخودآگاه آغوش باز میکنین برای بغل کردنش...مملی گوشۀ دفتر مشقش رو پر میکنه از خاطرات قشنگش و به آدم بزرگهای مشغول این روزگار،این امکان رو میده که از دلواپسی های بزرگسالی رها بشن برای چند دقیقه...یا شاید برای همۀ عمر...از بزرگ شدن مملی میترسیدم و نامه ای براش نوشتم تا از بزرگ شدن صرف نظر کنه...

 

سلام مملی عزیزم؛خوبی؟میدونی که من خیلی دوستت دارم؟میدونی عاشق اون دفتر مشقم که تو گوشه هاش خاطراتت رو می نویسی؟میدونی دلم ضعف میره وقتی از خاطراتت میگی و زشتی این دنیا رو با معصومیت خودت قشنگ میکنی؟میدونی این روزا از این میترسم که نکنه تو یه روز بزرگ شی؟مملی عزیز من،التماست میکنم بزرگ نشو...برای همیشه همین پسر 7ساله بمون...حتماً الان میپرسی "مگر بزرگ شدن بد است؟من دوست دارم مثل داداش اکبر بزرگ شوم و مثل اشکان ازدواج کنم"

بهت میگم چرا نمیخوام بزرگ شی...

عزیز دلم،بزرگ که بشی خیلی چیزا رو میفهمی...خیلی چیزا رو میبینی...فکر نکن اینا خوبن....نه عزیزم...چیزایی رو میبینی که دلت رو میشکنه...حرفایی رو میشنوی که دلت رو سیاه میکنه...غمهایی رو میبینی که ایمانتو خاکستر میکنه...بزرگ که بشی میفهمی چیزایی که فکر میکردی خوب بودن،بدن...میفهمی دل پاکت گول خورده بوده...میفهمی سر معصومیتت کلاه رفته بوده...

بزرگ که بشی میفهمی که عید چیز خوبی نبوده برات...میفهمی روز بعد از عید که بابات پولای عیدیتو ازت میگرفته برای نون خریدن،کمرش میشکسته وقتی پولا رو تو دستای کوچیکت میدیده و مهربونی رو تو نگاه بزرگت...

میفهمی نا مهربونی بزرگترا یعنی چی...میفهمی سگ شدن آدما چیز خوبی نیست و آدما اگه سگ بشن،از سگها هم سگتر میشن!میفهمی که آدما صفتهای بد هر چیزیو میبینن...خشونت سگ رو میبینن و وفاداریش رو نه...

میفهمی آبجی کبرا برای دیدن قمرخانوم نمیرفته...میفهمی آدمایی که تو کما هستن،نمیتونن تلفن کنن...میفهمی اون موتور رکس نبوده که آبجی کبرات رو به گریه انداخته...میفهمی مهربونترین آدما هم گاهی دروغ میگن...

بزرگ که بشی دیگه با حرفای آبجی کبری قانع نمیشی...بزرگ که بشی معنی فحشها رو میفهمی و دیگه به نظرت بامزه نیستن...

بزرگ که بشی معنی مشق نوشتن های آبجی کبری رو متوجه میشی...اونوقت یه روزی میاد که تو دفتر مشقت به جای خاطرات معصومانت،اسم یه نفر و شاید چند نفر رو مینویسی و تکرار میکنی...

بزرگ که بشی ترس رو میفهمی...پنهون کاری رو تجربه مبکنی...

بزرگ که بشی میفهمی چقدر سخته تمسخر دیگران رو مهربونی فرض کنی و فکر کنی دارن به بامزگیت میخندن و خوشحالن...

بزرگ که بشی دلیل پس گردنیهای داداش اکبر رو میفهمی...میفهمی که آدمهایی که خیلی به درد نخور هستن دارن به آدمای به درد بخور زور میگن...درد بیکاری رو میچشی...ولی باز هم نمیفهمی که آدمای مفید واقعا کیا هستن و کجان؟

بزرگتر که بشی اینو میفهمی که فقط با مالیدن انگشت شست و اشاره دستت به هم،کسی مثل آرمیتا زنت نمیشه و اگر هم بشه،شاید به اون خوبی که فکر میکنی نباشه و تو رو تو بغلش نگیره...

بزرگتر که بشی دیگه مسجد برات جای بامزه ای نیست که تفریحات مفتی داره...بزرگ که بشی بوی بد پای توی مسجد،بیشتر به نظرت میاد و دیگه با پرتاب مهر غش غش نمیخندی...بزرگتر که بشی ترست از نماز جمعه و وحشیگری آدما بیشتر میشه و میفهمی علیرضا با همه قلدریش حق داشته که گریه کنه...

بزرگتر که بشی کاملا معنی فاصله طبقه ای رو میفهمی و ایستگاههای مترو برات میشن معیار و اندازه...میشن کابوس شبهات...میشن غصۀ روزهات...

بزرگتر که بشی میبینی که آدمایی هستن که تولد خودشون رو هم یادشون نیست...و دعا میکنی که یادشون نباشه...چون اگه یادشون بیاد بیشتر غصه میخورن از بی کسی و نداشتن پول خرید حتی یه کیک درنای کوچیک با یه شمع واسه فوت کردن...

بزرگتر که بشی میفهمی از نظر آدمای بی مایه،قدس که هیچی،تمام زمین با جون و روح آدماش مال اوناست و ارثیۀ پدریشونه!

وفتی بزرگ بشی میبینی که آدما به همدیگه کمک نمیکنن...میبینی که آدمایی مثل مرتضی خیلی بیشتر موفقن تو این زمونه و به آدمایی که مثل تو بخشنده ان،میگن دیوونه!

بزرگتر که بشی شوخی آدما و روزگار هم بزرگتر میشه...خیلی بزرگتر از پرتاب گچ و خیس کردن همدیگه...

بزرگ که بشی رد لبخندت از روی صورتت محو میشه مثل خطهای لباس مرد عنکبوتیت...

بزرگ که بشی میفهمی دلیل غصه های حمید رو...میفهمی که چرا بعضی وقتا نوشته هات رو عوض میکنه...میفهمی که چرا نمیتونه همه چی رو راحت بگه...میفهمی واسۀ آدم بزرگا چقدر سخته رک بودن مثل تو...

برزگ نشو مملی عزیزم...تو که بزرگ بشی دنیات کوچیکتر میشه...دنیا همین دنیاست...با همین بیرحمیها...با همین غصه ها و غمها...ولی دیگه تو مملی سابق نیستی... دیگه زشتیهای دنیا رو قشنگ نمیبینی...چون روح بزرگ و دل مهربونت،طاقت  اینهمه دروغ و بیرحمی رو نداره...غصۀ دنیا دریای دلت رو کویر میکنه و دستای کوچیک و بخشندت ترک بر میداره از داغی نامردیها...

 

پی توضیح نوشت: حمید(ابر چند ضلعی) دست مملی رو گرفت و از خونۀ قدیمیش که آدرسش اول این پست بود کوچ کرد و حالا خونشون اینجا ست. از بارون مهربونی این ابر چند ضلعی بی نصیب نمونین...

پی شکرانه نوشت:وقتی این نامه رو برای مملی مینوشتم اصلا نمیدونستم این نامه باعث خیلی اتفاقات خوب میشه برام...نمیدونستم سبب دریافت اینهمه محبت میشه...این نامه باعث شد با آدمهایی آشنا بشم از جنس عشق...ازکیامهر عزیزم و آقا محسن خیلی ممنونم به خاطر مهربونیشون...ممنونم به خاطر اینکه سبب ساز این آشناییها شدن...و از حمید...از حمید ممنونم به خاطر خلق مملی...که همه چیز از اونجا شروع شد که مملی به دنیا اومد...

ممنونم از همۀ دوستانی که اومدن و خوندن و رفتن...

ممنونم از همۀ دوستانی که اومدن و خوندن و پیغام مهربونیشون رو ثبت کردن و رفتن...

و ممنونم از همۀ دوستانی که اومدن و خوندن و موندن...

همتون توی دلم جا دارید...

پی برکت نوشت:احساس میکنم اینهمه محبت و عشقی که نصیب دلم شده از برکت پاکی و عشق مملیه...

پی جمله سازی نوشت:مملی با مداد قرمز خود قلب من را بری همیشه خط زد.

/ 43 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تیراژه

خوبه که آدم برای خودش یه کاراکتر کودک ساده دل داشته باشه. یعنی همه دارن ولی یادشون میره.

یوتاب

مملی منم وقتی کوچیک بودم همه ما مملی هستیم چقدر قشنگ بود این پستت

حمید

آفرین!...دست رو قشنگترین نتیجه همچین پستهایی گذاشتی... من اسمشو میذارم تکثیر بزرگوارانه رفاقت در رگ دنیای مجازی...

حمید

مملی هم در جواب این جمله ات یه جمله ساخته که اندازه جمله تو خوب نیست ولی در حد خودش خوبه دیگه! : "الهه مثل علیرضا دوست من است ولی چون خیلی خوب است من هیچوقت به او چک نخواهم زد!...باتشکر!"...

زهره

سلام دوست عزیز.خیلی قشنگ نوشته بودی منم مثل تو دلم نمی خواد هیچوقت مملی بزرگ شه ولی بعد که فکر میکنم میبینم مملی واقعا یه بچه نیست بلکه یه ادم بزرگه که میتونه به اتفاقات بچگونه نگاه کنه .برات ارزوی موفقیت وخوشی همیشگیو دارم .بهم سر بزنی خوشحال میشم .

م . ح . م . د

سلام .... ما اومدیم ، نامه را 2 بار خوندیم ... یکی دیروز بود که عجله داشتم نشد کامنت بذارم ، یکی هم امروز که خدا را شکر وقت هست ... نامتون عالی بود ... یعنی اینطوری بگم وقتی کرگدن و بابا بزرگ کیامهر از یکی تعریف میکنن حتما لیاقتشو داشته ... ایشالله که تو تمام مراحل زندگیتون موفق باشین ... منتظر پستهای جدید هستیم

مهرنوش

سلام عزیزم این دوست جدیدته که به دوستی با شما افتخار میکنه. من سعی میکنم همه خاطرات مملی رو دنبال کنم و واقعا عاشقشونم و قبلا هم بهش گفتم نکنه دیگه مملی خاطره ننویسه من خاطرات مملی رو از همه چی بیشتر دوست دارم خیلی. از وبلاگ مملی دیدم که نامه شمارو با افتخار نشون میداد و اومدم خوندم و چشام پر اشک شد. کودک درونم این روزا همش گریه میکنه خیلی خیلی خیلی زیاد و با هیچ اسباب بازیی هم سرگرم نمیشه ولی من همش بهش دلداری میدم بالاخره همه چی درست میشه اگه نشه هم بالاخره باید یه طوری بهترش کنیم . برات بهترین ها رو آرزو دارم[گل]

محمدرضا یه شاخه نیلوفریان!!!!!

سلام خوبی؟ ببخشید دیر اومدم!! بزرگ نشو مملی! زندگی کودکی یه زندگی ایده آله! [پلک] اما حیف که تموم میشه! اما هنوز حسش میکنم! و نمیخوام فراموشش کنم! وقتی با نرگس برادر زاده ی 3 ساله ام بازی میکنم! وقتی آبنبات چوبی میخورم! وقتی ......... وقتی .....[پلک]

غزل خونه

سلام. بی شک این پست، یکی از بهترین دلنوشته هایی بود که تا حالا در بلاگستان خونده بودم. باید به احساسات و البته قلم شما احسنت گفت...

silent

میشه بزرگ شد ولی بچه موند یکم سخته ولی ممکنه