جاده را تا مقصدم با خود میبرم...

از وقتی یادم میاد عاشق سفر توی جاده بودم...همیشه جاده یه حس عجیبی رو تو وجودم زنده میکنه...عاشق اینم که از پنجرۀ ماشین زل بزنم به جاده و تموم متعلقاتش...درختها،دشتهای خالی،خونه ها و آدمها از جلوی چشمم تند تند رد بشن و فقط یه تصویر ازشون گوشۀ ذهنم بمونه...عاشق این عبورم...یه غربت عجیبی داره جاده...یه غربت غم آلود دلنشین...به نظرم سفر توی جاده درست مثل زندگی میمونه...تو جاده،ماشینی که ما سوارش هستیم توی هر لحظه یه مسافتی رو طی میکنه و اونو پشت سر میذاره...از تمام متعلقات اون لحظه ها هم عبور میکنه...از آدمهای کنار جاده...از گوسفندهای در حال چرا...از آسمون...از خطهای سفید وسط جاده...از خونه های کنار جاده...از درختها...و حتی از خودش توی لحظه های قبل...و فقط و فقط میشه به این عبور نگاه کرد...زل زد به این گذشتن و دل کندن...تو هر ثانیۀ جاده دل من یه جورایی برای ثانیۀ طی شده تنگ میشه...سفر خوب،همسفر خوب میطلبه...همراه درست و حسابی میخواد...یا باید تنها سفر کرد یا با یه همراه و همدل...درست مثل زندگی...جسم ما آدمها هم مَرکب روحمونه...زندگی همون جاده ست و ما همون ماشین...توی هر لحظه،لحظه های قبل رو جا میذاریم پشت سرمون و جلو میریم...تمام لحظه های قبل رو با همۀ متعلقاتش پشت سر جا میذاریم...چه با همراه،چه تک و تنها...ولی کاش بی توجه عبور نکنیم...کاش توی مسیر،مثل مسافرهای خواب آلوده و بیخبر نباشیم که آخر مسیر وقتی راننده داد میزنه ترمینال، یهو به خودشون میان و میبینن هیچی از مسیر نفهمیدن و حالا باید پیاده شن...شاید برای همینه که هیچوقت توی ماشین خوابم نمیبره...شاید واسه اینه که توی هر سفری هرچقدر هم که طول بکشه همیشه بیدارم و دریغ از یه لحظه خواب...حواسم هست...جادۀ زندگی یک طرفه ست و دوربرگردون و خروجی نداره...فقط گاهی سرم رو از پنجرۀ جسمم بیرون میبرم و به جادۀ پشت سرم نگاه میکنم و توی دلم زمزمه میکنم"خداحافظ ای گذشتۀ من...تو را به آینده گره نخواهم زد...فقط سایۀ حضورت را گاهی یادآور میشوم...خداحافظ"...

/ 38 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مذاب ها

از تو كه بگذرم به تو ميرسم ، هم باز....! و شگفتا ! اين چگونه سفري است كه پايانش آغازي است براي پرواز....! ( حرف هاي تنهايي.... سايه روشن)

مذاب ها

اي پرنده .... سفر كه ميروي اگر مقصدي بودت بياد آر در بند هاي زميني را .... و هر شب قبل از خواب كتاب مغضوبين زمين را بخوان و بياد همهء برده هايي كه زنده بودند تا رنج و زجر و زحمت بكشند تا اربابان زندگي كنند، اشكهاي گلوله گلوله بريز و خواب هاي آشفته ببين چرا كه به تعبير زيباي استاد عزيزم دكتر شريعتي ، هر كس آنگونه كه در بيداريست خواب ميبيند و هر كس آنگونه ميميرد كه زندگي ميكند!

سپیده

سلام الهه ی نازنین ... هیچ میدونستی چه اسم دوست داشتنی داری ؟

سهبا

سلام آجي جون . مرسي كه اينقدر خوبي تو . دلم برات تنگ ميشه الهه جونم !

آرامش

لبخند کوتاهترین فاصله بین دو نفر است ...[لبخند]

فلوت زن

سلااااااااااااااااااااااااااااااام. با هزار سختی و هر جوری بود بر بام رفتیم و می نوازیم : زنگ ِ انشا !

تیراژه

سلام. ممنون از نظرتون. خوب توصیف کردین سفر توی جاده رو. فقط یه چیزش کم بود! : آهنگ معین هم می طلبه! آهنگای معین بد جوری جاده ای هستن..

تیراژه

خواهش می کنم! من هم لینک کردم شما را.

فاطمه

سلاممممم کلهم دربست قشنگ بود خانومی... آخ چه حس وصف نشدنی داره رها بودن...