درست روبرویم نشسته بود...به چشمانم خیره شده بود و انگار دنبال ردی از گذشته می گشت...نگاهش می کردم...سرد و مات...لبهایش را باز کرد...

-دوسِت دارم...

باز هم نگاهش کردم...سردتر از قبل...

-باور کن دوس...!!!

اینبار من گفتم:شششش...و دستم را مقابل صورتش نگاه داشتم تا سکوت کند...دستم را پایین آوردم و گفتم:میشه برای چند لحظه سکوت کنی؟!

می خواستم فقط نگاهش کنم...برای اولین بار به اجزای صورتش خیره شدم...یک به یک...انگار در حال کشف یک اثر هنری بودم...یک اثر تاریخی که "فقط" ظاهری آشنا دارد و جایی در لابلای خاطرات دور و پوسیده ام خاک می خورد...نگاه کردم و نگاه...تصاویر را نه با چشمم،که با مغزم می بلعیدم...شاید می ترسیدم در حین رسیدن تصاویر از چشم به مغزم،قسمتی از آنها،جایی در بین راه گم شوند و ناقص بمانند...

طاقت نیاورد و پرسید:چرا اینجوری نگام می کنی؟

گفتم:دارم جبران می کنم...جبران تمام این مدت که شرم اجازه نداد نگاهت کنم...دارم همۀ همۀ تو رو به خاطرم میسپارم،تو شاهکاری،تو خالقی...!

گیج و خیره نگاهم می کرد...شبیه علامت سؤال بود نگاهش...ادامه دادم:"تو خالق ِ این من ِ سنگی هستی...میبینی؟نگاهم دیگه گرمای شرم نداره...شدم مثل بتهای پوسیده...شدم مثل قلۀ قاف...دست نیافتنی و غریب...میدونی دست نیافتنی یعنی چی؟یعنی دیگه هیچ فرهاد کوه کنی نمی تونه این دل سنگی رو بتراشه و بشکافه و داخلش جوی شیر و عسل درست کنه!یعنی هیچ تیشه ای توان رام کردن این سنگ خارا رو نداره...یعنی...

حرفهایم را زده بودم...وقت رفتن بود...نگاه که کردم دیگر آنجا نبود...نمی دانم کی رفته بود!...

***

درون دادگاه نشسته بودم...در جایگاه متهم...قاضی زنی بود با موهای طلایی...نمی دانم چرا موهایش را نپوشانده بود...!

-دادگاه رسمیست...

قاضی رو به من کرد و گفت:شما متهم به قتل نفس هستید!

دهانم باز شد...بسته شد...صدایی نبود...

باز گفت:شما متهم به قتل هستید...!!! جرم خودتون رو قبول دارین؟

دهانم باز مانده بود و اینبار صدایی شروع به سخن گفتن کرد که قدیمترها می شناختمش...:"من خودم شاکی هستم...من قاتلم یا مقتول؟کیو دارین محاکمه می کنین؟"

صدای خودم بود...نگاه که کردم قاضی مرد شده بود...!!!مردی عصبانی و درشت هیکل که شبیه به نکیر و منکر فرضی کودکیهایم بود!

-شما مجرمین...اتهامتون ثابت شده...شما اعتراف کردین که دلتون از سنگه...شما به ساحت مقدس قلبتون توهین کردین...شما تواناییهای جناب فرهاد کوه کن رو زیر سؤال بردین...شما دلتون رو به قتل رسوندین....دفاعی دارید؟

-نه!

-شما را محکوم به ۵ بار اعدام می کنم!ختم دادگاه...

***

چشمانم را به سقف دوخته ام...نمی دانم کجا هستم...اعدامم کرده اند؟!مگر برزخ هم سقف دارد؟اگر اعدامم نکرده اند پس چرا همه جا تاریکست؟شاید قبر است اینجا!پس چرا اینقدر دلباز است؟....دستانم را تکان دادم...به میز کنار تخت که برخوردم،دانستم روی تخت خوابم!

"مگه ساعت چنده؟"

به یاد آوردم که ساعت ١ از فشار سردرد و با کمک قرص خوابیدم...گوشی رو جلوی چشمام گرفتم و با بهت به ساعت خیره شدم...٢:٣٠ بامداد!یعنی تو ١ساعت و نیم اینهمه خواب دیدم؟

 

 

 

/ 15 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کمال آرا

سلام[لبخند] قراره یه کار زیبای جمعی انجام بشه....ازتون دعوت میکنیم که به جمع ما ملحق بشید.... منتظریم......[گل][گل]

محمد(سلام بر زندگی)

داشته هایم را ذخیره خواهم کرد چون موری و آنگه که تو خواهی گفت : من پر از نداشته هایم خواهم گفت : بیا ، آنچه را که دارم و ثمر یک عمر ماندم هست همه برای تو سلام دوست نازنین و بزرگوارم شبتون زیبا و بخیر ضمن قبولی طاعات و عباداتتون و عرض تشکر که همیشه همدل و همراه من هستید . باغزلی از خودم بروزم و چشم براه قدوم شما مهربان صمیمی هستم[لبخند][گل]

محمد(سلام بر زندگی)

شاعرانه نيست مي روي و من هنوز در هجاي اول بهانه ام و من هنوز کودکم براي التماس ماندنت نرو! هزار سال پيش شاعرانه بود ولي همين يکي دو روز پيش پيش پاي گريه خدا بهانه را زمين گذاشتم و منتظر شدم براي ديدنت ببيني بيا! بياي شاعرانه ام عاشقانه نيست؟ [لبخند] سلام دوست مهربانم وقت بخیر ممنونم برای خوندن غزلم تشریف آوردید بی نهایت سپاسگزارم[لبخند][گل]

محمد(سلام بر زندگی)

دوست بزرگوارم منو ببخش اگر دیر خدمت رسیدم امروز پرشین اختلال داشت نتونستم زودتر بیام . داستان زیباتون را خوندم خیلی زیبا نوشتید باور کنید گاهی من خودم پیش اومده تو نیم ساعت خواب زیاد دیدم و بعد که فهمیدم متوجه شدم تو طول روز خیلی اضطراب داشتم[لبخند]

محمد(سلام بر زندگی)

بایدبرایت از خودم شعری بگویم شعری که نارس مانده در عمق گلویم عمری به دنبال نگاه مهربانت کوچه به کوچه در به در در جستجویم حسی که از نامیدنش می ترسم آخر دارد که بازی می کند با آبرویم وقتی که در آئینه می بینم خودم را انگار می بینم تو را در روبرویم تا خواستم با تو بگویم درد خود را بغضی نشسته سد راه گفتگویم اینبار هم با یک غزل می گویم ای خوب با تو چه زیبا می شود هر آرزویم غزلی از خودم[خجالت]

محمد(سلام بر زندگی)

تو می خواهی که تا هستم گرفتار خودم باشم ودر سوگ غزلهایم عزادار خودم باشم در این شهری که دلتنگی گرفته آسمانش را غمم با خویش میگویم که تکرار خودم باشم همیشه شانه های تو پناه غصه هایم بود گرفتی شانه ات از من که سربار خودم باشم برو زیبا؛ خداحافظ. که بعداز رفتنت در خود شکستم بی صدا شاید؛که آوار خودم باشم نمی خواهی مرا دیگر ولی باور ندارم من که باید بعد تو تنها خودم یار خودم باشم غزلی ناقابل از سروده های خودم تقدیم بشما مهربان[خجالت]

محمد(سلام بر زندگی)

باد روسری ات را برداشت باد رو سری ات را با خود برد باور نداشتم آن شب خدا هم می خواست مو های تو را ببیند… سلام دوست گرانمایه ام شبت خوش و نماز و روزه اتان قبول حق ممنونم که یک دم هم منو فراموش نمی کنید و باحضور مهربانتان بذر امید و محبت را به دلم می کارید.سپاسگزارم بایک رباعی و دو دوبیتی از سروده های خودم بروزم ومشتاق نیم نگاه شما مهربان همیشگی ام هستم[لبخند][گل]