راز بلبل

نسترن رازی به بلبل گفت و رفت

بلبل سرگشته را تنها گذاشت

در عبور باد وحشی پر کشید

بلبل بیچاره را باقی در آن غمها گذاشت

***

زان پس او را بلبل آشفته حال

در دل شب های پاییزی ندید

تا که بلبل،عاشق و افسرده دل

سینه اش را از غم هجران درید

***

گر تو بینی بلبلان را در قفس

در نوا و در صدایی بی نفس

ادعای عاشقی نیست ای حبیب

درد هجران است به دلهاشان و بس

/ 4 نظر / 16 بازدید
فتاح

[لبخند]

خانوم گل

سلااااااااااااااااااااام عشقمممم مبارکه بلاگتون. میبینم که بلاگت مثل بلاگم اردیبهشتیه بووووووووسسسسس

سایه

سلام گلم.[لبخند] خیلی ممنون خبرم کردی که بیام وبلاگه خوشگلت رو ببینم.[لبخند] وای این شعر ها رو خودت میگی؟؟؟؟؟[تعجب] کاش منم مثله تو بلد بودم شعر بگم.[ناراحت] آخه شعر گفتن توش یه حسه خوبیه.[لبخند] منتظرتم که بیای وبلاگم و نظرت رو بگی.[بغل]

سایه

[گل][لبخند][قلب][گل][پلک][گل]