بازی وبلاگی

کیامهر به یه بازی دعوتم کرده که یه جورایی منو به یاد "دفتر عقاید" دوران راهنمایی و دبیرستان میندازه...خیلی وقت بود به این سوالهای یه کلمه ای و یه جمله ای جواب نداده بودم...موقع جواب دادن به هرکدوم کلی رفتم تو فکر و زندگیمو زیر و رو کردم...بد نیست که آدم بعضی وقتا واسه خودش یه لیست اینجوری بنویسه و جوابهاشو با دفعۀ قبل مقایسه کنه...

بدترین اتفاق زندگیم:پارسال...بهاری که آتش گرفت... 

خوبترین اتفاق:آشنایی با آدمهایی از جنس عشق

بدترین تصمیم:ول کردن زبان تو سال پیش دانشگاهی،درست وقتی که نزدیک به گرفتن مدرک از سفارت انگلیس بودم.

بزرگترین پشیمونی:نداشتن عکس از کسایی که از دستشون دادم.مخصوصا آقاجون(پدربزرگ مامان) که عاشقش بودم ولی حتی یه دونه عکس باهاش ندارم.درواقع بزرگترین پشیمونیم درست استفاده نکردن از زمانی بود که داشتمشون و میتونستم باهاشون باشم...گرچه دیره ولی الان حواسم هست به زمان...

فرد تأثیرگذار زندگیم:مامانم

چه آرزویی دارم:یه روز بیاد که آدما،بیشتر از اینکه عاشق خودشون باشن،عاشق آدمهای دیگه باشن...روزی که عشق درست تعریف بشه تو این دنیا...

اعتقاد به معجزه:دارم...چون دیدم...

چقدر خوش شانسم:هنوز هم تعریف دقیق شانس رو نمیدونم...ولی تا حالا خیلی پیش اومده که بیشتر از حقم بهم لطف بشه...بر عکسش هم همینجور...

خیانت:نه خیانت میکنم نه حاضرم خیانت رو ببخشم و بپذیرم.

عشق:خلاصی از "من"...درک مفهوم "ما"

دروغ:نتیجۀ ترس

از کی بدم میاد:از آدمای ریاکار...از رطب خوری که منع رطب کند!

تا حالا دل کسی رو شکوندین؟:آره فکر کنم.

دلیل انتخاب اسم وبلاگ:میخواستم اینجا خونۀ دلها باشه.

کی رو از بچه های وب بیشتر دوست دارم:همه رو دوست دارم.هر کسی رو یه جور.

تعریفی از زندگی خودم:یه نمودار سینوسی از غم و شادی

خوشبختی:در "حال" زندگی کردن

این واژه ها یادآور چی هستن:

هلو:مامانم!

خدا:یه آغوش همیشه باز و گرم

امام حسین:مظلومی که براش گریبان چاک میدن ولی خلاف جهتش حرکت میکنن!

اشک:مملی!

کوه:داد کشیدن تا اونجایی که یا خودمون زیر و رو بشیم یا دنیا!

فرار از زندان:زهی خیال باطل!

هوش:بچه ای که راه رفتن بلد نیست اما بلده چطوری کانال تلویزیون رو عوض کنه!

خواهرشوهر:یه آدم مثل بقیۀ آدما ...یه  زن...یه خواهر...با تمام بد و خوبش...سعی میکنم وقتش که رسید خواهرشوهر خوبی باشم...

رنگ چشام:قهوه ای روشن

رنگ مورد علاقه:آبی آسمون کویر

جواب تلفن و ارتباطات:همیشه در دسترس هستم مگر اینکه نتونم یا نخوام جواب بدم یا مرده باشم!

کلام آخر:دلم میخواد همه اینو باور کنن که نه غم موندگاره،نه شادی...پس خودمون رو زیاد درگیر هیچکدوم نکنیم تا آرامش داشته باشیم...دلاتون آروم...دوستتون دارم...

پی بازی نوشت:از کیامهر ممنونم که منو به این بازی دعوت کرد...خیلی چیزا رو یادم آورد این سوالا...مرسی...

پی تولد نوشت:همچنان تولدت مبارک کیامهر عزیزم

 

 

 

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حبیب

عزیزم ممنون از این مهربونیت برات آرزوی موفقیت تو همه مراحل زندگیت میکنم

هیشکی

کلام آخرت عجیب به دل نشست عزیز. آره ایشالا همه مون به آرامش برسیمو دلامون این دلای بیقرارمون به آرامش برسه!

روشنک

کلام اخرتو مثل گوشواره اویزه گوشم میکنم

آناهیتا

از تعریف عشقت خیلی خوشم اومد. کلام آخرت هم خوب بود رسیدن به آرامش چیزی که همه به یک نوعی دنبالش هستن.

آناهیتا

از کی بدت میاد هم کاملن منطقی بود.خیلی هم الان زیادن. ارتباطمون هم یکی بود.من که روز اول گفتم منو تو به هم شبیه هستیم.تو الهه نازی من الهه آب!!!! خودشیفتگیو اینا دیگه یادته که

فلوت زن

سلاااااااااااااااااااااااااام. فلوت می زنیــــــــــــــــــــــــم ! روزی کودک بودم ( قسمت سوم ) [نیشخند] ................... اشتباهی توو پست قبلیت هم گذاشتم این قسمت بالایی رو ![زبان] وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای اول بزار بغلت کنم [بغل]که انقدر با احساسی الهه شب ! ( چرا شب ؟! خب همینجوری [چشمک]) تک تک ِ حرفات پر از احساس و مهر و پاکی ![فرشته] راست می گی آدم یاد ِ دفنر ِ عقاید می افته ! پایدار باشی الهه نازنین !

پرند

این بازی رو که تو وبلاگ بچه‌ها می‌خوندم هر بار می‌رسیدم به بدترین اتفاق سریعاً خاطرات سال ۸۸ بی‌رحمانه هجوم می‌آورد به ذهنم! تا این‌که دیدم تو و کیامهر هم تو بازیتون به همین اشاره کردید... گاهی فکر می‌کنم هیچ اتفاق شخصی بدی نمی‌تونست به اندازه‌ی این فاجعه‌ی ملّی داغونم کنه... بخصوص روزهای اول بعد از ۲۲ خرداد و عاشورای ۸۸