عمو زنجیرباف،زنجیر من کو؟

بچه که بودیم دستهای هم را میگرفتیم...حلقه ای از عشق درست میکردیم برای عمو زنجیر باف...مهم نبود دستانمان در دست کیست...در دست یک پسر است یا دختر...مهم این بود که دست هرکدام از ما،در دست دو دوست است...میچرخیدیم...به هم میخندیدیم...دستانمان که جدا میشد،لب برمیچیدیم...دستانمان،یکدیگر را پیدا میکردند و باز از نو میچرخیدیم...میچرخیدیم بی آنکه بدانیم این همان سماع عشق است...میچرخیدیم بی آنکه بدانیم دنیا بر همین چرخیدن استوار است...میچرخیدیم بی آنکه رسم ماه و خورشید را بدانیم...میچرخیدیم بی آنکه بدانیم سالها بعد،بر سرانگشت این روزگار خواهیم چرخید....

از آن روزها سالها گذشته...حال،ما کودکان دیروز،گاهی در دستان روزگار میچرخیم و گاهی می ایستیم تا دنیا دور سر ما بچرخد...دیگر هرکدام به تنهایی میچرخیم...میچرخیم بی آنکه دستانمان،در دست دو دوست باشد...بی آنکه مهم نباشد آن دستها،از آن ِ یک دختر است یا پسر...میچرخیم بی آنکه سماع کنیم...میچرخیم بی آنکه عاشق باشیم...میچرخیم بی آنکه بخندیم...میچرخیم...میچرخیم...میچرخیم...ایست!

از این پس:

چرخیدن بدون خندیدن ممنوع...چرخیدن بدون دستان دو دوست ممنوع...چرخیدن بدون عشق ممنوع...

بچرخیم...با هم بچرخیم...تا آسمان و زمین مست چرخش ما شوند...تا روزگار بی چرخش مستانۀ ما نچرخد....بچرخیم تا بر چرخش دنیا مسلط شویم...تا دنیا شرم کند از چرخاندن ما...نباشد بی چرخیدن ما...بمیرد بی چرخیدن ما...

 

/ 24 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
.: فرزاد .:. سکوت بغض :.

آخ گفتی و دست گذاشتی رو خاطره ها عمو زنجیرباف ما... شادیهای دست در دست هم چه قشنگه حتی خیال و خاطره ش...

مجتبی

این چرخیدن ها هنوز هست ولی نمی بینیم به قول حمید توی این قصر ( بلاگستان ) داره دستامونو به هم می ده و با هم میچرخیم حواسمون نیست مثل خدای که حواسمون بهش نیست چشما رو بشوریم حتماَ می بینیم

هیشکی!

پست زیبایی بود .. عمو زنجیر باف خیلی وخته که دیگه زنجیرای دلامونو به هم نمی بافه.. دیگه چرخیدنی وجود نداره چرخ روزگار انقدر مارو چرخونده که سرگیجه گرفتیمو همه خوشیای بچگی رو بالا آوردیم! زنجیر منو بافتی .. پشت کوه انداختی ..؟ چنان پشت کوه انداخت که دیگه نمیتونم پیداش کنم..گم شد..الهه گم شد!!

سايه

ما نفهميديم آرخ چرا اون زنجيره رو پُشت ِ اون كوهه ميندازن!؟مگه اون پُشت چه خبره!؟[نیشخند][شوخی]

شایان

الهه منم بازی میدین؟اشکم درومد به خدا!!!فکر کن شایان و گریه!

فلوت زن

سلاااااااااااااااااااااااااام. و باز ، فلوت زن رفت رو بام ![نیشخند]

مهتاب

شاید اگر دستمون تو دست هم باشه , سری گیج نره ... ... خیلی روشن و دوستداشتنی بود این پستت ...

ایران دخت

چند روزیه دارم آرشیو تو می خونم... این خیلی عالی بود.. منم تقریبا یه جایی وسط بچگی هام زندگی می کنم... واقعا منم فک می کنم لااقل این بلاگستان مثل همون موقع است.. داریم یه زنجیر بزرگ ایجاد می کنیم.. سوای اینکه نفر چپ و راستت زن یا مرد باشن.. یا پیر و جوون... خیلی زیبا می نویسی