روح من تاب ندارد که دگر تاب ندارد...

تمام امروز با اینکه سرم خیلی شلوغ بود و از صبح چشمم رو دوخته بودم به مانیتور و نقشه های ساختمونهای مختلف رو زیر و رو میکردم اما یه سوال داشت با ذهنم بازی میکرد..."چرا آدمها اینقدر افسرده هستن تو این مملکت؟"...منظورم از افسردگی گرفتن تیغ به دست و کشیدنش روی رگ نیست!...اکثر آدمهایی که هر روز میبینیم تا یه حدی افسرده هستن...حتی شاید خودشون ندونن...شاید ما هم در نگاه اول متوجه نشیم...میگن و میخندن و به ظاهر شادن...اما ته نگاهشون یه چیزی درست نیست...انگار یه لکۀ تاریک روی روحشون افتاده..درست نمیخندن...خندشون باعث خنده نمیشه...بعد از خنده عضلات صورتشون شل میشه و گوشۀ لباشون میاد پایین و نگاهشون میره اون دور دورا.... دراز کشیدم روی تختم...چشمامو بستم و با ذهنم کُشتی گرفتم...با خاطراتم...با الهه ای که بودم...با تصویر آدما...با خنده های بی جون...توی خودم غوطه ور شدم...و بالاخره دیدم جواب سوالو...یه دختر بچه که داره روی تاب بالا و پایین میره و قهقهه میزنه....قهقهه...چیزی که سالهاست تجربش نکردم...

حالا میدونم چرا روح آدمای اینجا خسته ست...چون تو این مرز و و بوم تنها چیزی که ارزش نداره روحه...همه میدون برای تغذیۀ جسمشون اما کمتر آدمی به فکر خوراک روحشه...اینجا از یاد ما بردن مفهوم شادی رو...مفهوم بچگی رو...اینجا کودکان درون ما رو سر بریدن و ما به تماشا نشستیم....مگه غیر از اینه که توی پارک ها کنار زمین بازی بچه ها رو یه تابلوی بزرگ نوشتن" استفاده از تاب فقط برای کودکان زیر ١٠ سال آزاد است"؟....مگه غیر از اینه که نگهبان پارک نمیذاره کسی حتی با نگاهش تاب بازی کنه؟...از بچه های ١۵-١۴ساله گرفته تا مادرها و پدرهای جوون تا میانسالها و پیرمردا و پیرزنها همه و همه وقت دیدن تاب بازی بچه ها یه آهِ نکشیده بیخ حنجرشون گیر میکنه و بعد با خودشون کلنجار میرن و میگن از ما دیگه گذشته...

دارم به این فکر میکنم که اگر تو هر کوچه و خیابونی چند تا تاب برای بزرگسالا بذارن چه اتفاقی میفته؟...اول همه با خجالت همدیگه رو نگاه میکنن و بالاخره یه آدم راحت میپره رو تاب و شروع میکنه تاب خوردن و خندیدن...اونوقت ملت صف میکشن برای چند دقیقه شادی...صف میبندن برای قهقهه...میخندن برای آب شدن یخ بچگیشون...گریه میکنن برای تولد دوبارۀ کودک وجودشون...و این هوا پر از قهقهه میشه....

افسوس که سالهاست گلوی خنده های ما تو دستای بیرحم ترس فشرده شده...باید انتخاب کنیم...یا نفسهای آخر رو بکشیم یا حنجرمون رو آزاد کنیم...   

/ 30 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هیشکی!

سلام آجی.. زدی به هدف آرزومه که این روزو ببینم.. البته گاهی وختا که شبا با دختر خاله هام میریم پارک( 100 سال 1 بار[چشمک]) یواشکی مث دزدا دور از چشم مامور پارک میریم تاب بازی و همین طور که بالا و بالاتر میرم و باد به صورتم میخوره اشکامو با خودش میبره...نمی دونم به کجا..شاید به گذشته و بچه گی های به باد رفته..

حمید

از این ایده که سر هر کوچه برای بزرگترا تاب بذارن خیلی خوشم اومد!...جدا چه اتفاق بدی میفته اگه کمی بازی کنیم!؟...معتقدم قصیه خیلی بزرگتر از تابلوی کنار زمین بازی و نگهبان پارکه...ما خودمون تاب رو از سر کوچمون کندیم و جاش تابلوی توقف ممنوع کاشتیم...دیگه تو خونه مون که کسی تابلو نذاشته...چرا وقتی دور هم جمع میشیم بجای نون بیار کباب ببر و گل یا پوچ حرفای سخت میزنیم؟... اتفاقا دیشب با زن داداشم حرفش بود...حرف خمیر بازی ای که سال دوم دانشگاه خریدم و تو اتاق کوچیک کنار پشت بوم یه شب تا صبح باهاش بازی کردم...لابد هرکس منو در اون حال میدید میگفت "طفلک خل شده!"...ولی باور کن هنوز هم بعد شش سال یادش که میفتم دلم از شاد پر میشه... باید برای خودمون خمیر بازی بخریم الهه...باید کمی بازی کنیم...باید انتخاب کنیم...گل یا پوچ؟...

رها بانو

با همه ی حرفهات موافقم الهه جون ... واقعاً چی شد ؟! کجا رفتن اون روزهایی که می تونستیم بی بهانه شاد باشیم ... الان بی بهانه غمگینیم ... همیشه و همه وقت ... حتی دراوج شادی !

حمید

"شاید دست دنیا پوچ باشه ولی ما میتونیم گل رو تو دست خودمون پیدا کنیم"... [لبخند]

مهربان

راست میگی همه یه جوری افسرده ان حال و حوصله هیچ کاری نیست اگرهم کاری انجام می شه از روی ناچاری و از سر بازکنیه حتی خودم باور کن یک سال بیشتره که تصمیم دارم صبح های زود برم پشت خونمون با اون همه آدمی که دارن می دوند و ورزش می کنند همراه بشم ولی حسش نیست دوست دارم ولی .........

مهربان

نظر من کو؟؟؟ یعنی دوباره تایپ کنم؟

مهربان

آهان ببخشید حواسم نبود تائیدییه تازه کار هستم بنده[چشمک]

آلن

چیکار داری که توی این مملکت چه خبره و دارن چیکار میکنن. شما کار خودتو بکن. میدونم سخته. ولی شدنیه. سعی کن خودت ، خودتو شاد کنی. من زیاد دیدم آدمایی رو که این کار رو کردن. اگه خاستی بهت میگم که کجا میتونی همچین آدمایی رو ببینی.

رضا . ن

زیبا و تأثیر گذار .