من خدا را دیدم!

در همین نزدیکی

پشت یک سروِ بلند

جاده ای یافتم از جنس بلور

نه از آن جاده ها

که تو را می برد به راهی دور

جاده ای بود به طول یک بغض

و به عرض یک "آه"

و عصای من همان قطرۀ اشک

و چه آسان او مرا می بُرد راه

***

راه لغزنده نبود

صاف بود و روشن

و چه پُرآوا بود

تپشهای دل من

کوله بارم پُر بود

پُرِ تنهایی من

و همان دفتر شعر

که مرا شوق سرودن می داد

و همان قاصدک پیر و عزیز

که مرا امید بودن می داد

***

با خودم می گفتم:

"این همان جاده است

و خدایی که دل و جان از اوست،

انتهای این راه،تکیه بر عرشِ برین داده است"

***

خواستم تا سفر آغاز کنم

بروم تا تهِ بغض

و ببینم او را

تا کمی پیش خودش شکوِه کنم،ناز کنم

***

و خدا را دیدم!

نه در انتهای آن جاده،نه!

خود او به پیشواز دل من آمده بود!

آری،آری،من خدا را دیدم

خود او گفت که راهی نیست تا منزل من

ابداٌ راهی نیست

و دلم زار گریست

***

و خدایم می گفت:

"در تمام لحظه های سفر پوچ بشر

که به دنبال نشانی از من می گردند

من همانجا هستم

در همان کلبۀ پر سوز و گداز

در همان قلب،که پر می شود از راز و نیاز

من همانجا هستم

من همانم که تپشهای دل زار تو را می فهمم

و اگر می شکند

این منم که خانه ام در شُرُف ویرانیست

آری،آری،منزل من دل توست

و تمام دلها،خانۀ من

***

اینک می فهمم

تا خدا راهی نیست

و خدا در دل ماست

نه در این نزدیکی

باز هم نزدیکتر

و هنوز می دانم

دل من،دل تو،کعبۀ اصلی ماست

/ 8 نظر / 405 بازدید
پيمان-آينه:]

نه ابتدائی نه انتهائی قسمتی از اویم نه نه من خوده اویم آینه خیلی سیالییییم:] چقدر حس این متن خوب بود , شکر که خوبی آینم :]

خانوم گل

اخ اخ الهه گریم گرفت یاداون موقع ها افتادم که میگفتم فقط خدا به سرم شاهده فقط اون میدونه چی تو من میگذره عالی بود

سایه

سلام خانومی.[لبخند] شعری بود "آسمونی".[رویا] خیلی لذت بردم.[رویا]

سایه

[گل][گل][گل][لبخند][لبخند][لبخند][گل][گل][گل][رویا][رویا][رویا]

الناز

یه لحظه سهراب رو اوردی جلو چشام...خدا همین جاست ژای تک تک قافیه بندی های تو!به همین سادگی به دلت نشست/به همین سادگی روان شد/به این سادگی به دل نشست....

مسعود

الهه خانم اول برای کجایی عشق نظر دادم اما نوشته هاتون واقعا محشر خیلی لذت بردم کاملا مشخص که خدا رو حس کردین خدا ... خدا ... خدا ... این زیباترین مجهول کائنات ... نمیدونم دیگه چی بگم فقط نقل قول میکنم از شهریار عزیز : به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

فاطیما

سلام الهه نازم. من تازه امروز با خونه زیبات آشنا شدم. من تازه دارم خدا رو حس می کنم. ممنونم ازت که کمکم کردی که بیشتر حسش کنم با گرمای اشکی که روی گونه دلم غلتید. دوست دارم. با اجازت شعر زیباتو گزاشتم توی خونم. البته اگه دوست نداشتی بگو برش میدارم. خوشحال میشم به خونه کوچیک منم سر بزنی. دوست دارم. مراقب قلبت باش