قصه های واقعی....(رفقا رو بیخته ایم...الک رو آویخته ایم)!

قصۀ زندگی من شده بود درست مثل یکی از قصه های بچگیم...قصه از این قرار بود که یه شب سرد زمستون،گنجشک و مرغ و خروس و گاو و گربه و سگ،برای فرار از سرما،پناه آوردن به خونۀ یه پیرزن...قصه شعرگونه و ریتمیک بود....یکی یکی میومدن و واسه پیرزن شعر میخوندن و پیرزن مهربون هم اجازه میداد بیان تو خونه...حالا اینکه گاو به اون گندگی چه جوری تو خونۀ پیرزن جا میشد هنوز بر ما پوشیده است!خلاصه که گل میگفتن و گل میشنفتن و زندگی میکردن با هم تا اینکه سرما تموم شد...سرما که تموم شد،پیرزن که تا اون موقع ازشون پذیرایی کرده بود و تو خونه ش جاشون داده بود،تصمیم میگیره بره سراغشون و ازشون بخواد که بای بای کنن و برن...میره سراغ مرغه،مرغه میگه:منکه تخم میزارم برات،تخم طلا میزارم برات بزارم برم؟!پیرزن دلش میسوزه میگه خب بمون....میره سراغ گنجشکه،گنجشکه میگه:منکه جیک جیک میکنم برات،تخم کوچیک میکنم برات،بزارم برم؟به گنجشک هم میگه بمون...خلاصه سراغ هرکدوم که میره دست از پا درازتر برمیگرده...آخر هم از رو میره و به همه اجازه میده که بمونن و تا آخر عمر با خوبی و خوشی زندگی میکنن...یه داستان هَپی اِندینگ هندی!...

حالا اینکه اینا چه ربطی به زندگی من داشت...درست همین اتفاق برای من هم افتاد...البته نقش پیرزن رو خودم بازی میکردم و نقش اون حیوونای نازنین رو عده ای آدم دیگه!..وقتی به من نیاز داشتن اومدن تو زندگیم و خودشون رو مهمون کردن و به خیال خودشون جا خوش کردن واسه همیشه....بعد دیدم دیگه تو خونۀ دلم یه سانتی متر مکعب جای خالی برای ورود اکسیژن تازه وجود نداره!...این شد که رفتم سراغ تک تکشون و گفتم نمیخوای بری؟اونم یه شعری خوند و گفت بزارم برم؟از اونجاییکه دیدم اشعاری که میخونه و ادعاهایی که داره تا حدودی درسته، رفتم سراغ بعدی و بعدی و الی آخر...ولی از اونجاییکه من به داستانهای هپی اندینگ شیربرنجی علاقه ای ندارم،تصمیم گرفتم تا تغییری در آخر داستان بدم...به این صورت که وقتی دیدم همگی دور اتاق دلم نشستن و قصد خداحافظی هم ندارن،خودم یاعلی گفتم و پاشدم اومدم از خونه بیرون!...تنهاشون گذاشتم....دیگه نه از پذیرایی خبری بود...نه از مهربونی...یه مدت طولانی بیرون خونه چرخ زدم و گشت و گزار کردم...استراحت کردم و کش و قوسی به خودم دادم که مثل آکاردئون مچاله شده بودم...و بالاخره برگشتم...خونه تقریباًخالی شده بود....فقط چندتاشون مونده بودن و خونه رو آب و جارو کرده بودن و چایی هم دم کرده بودن برام...فقط چندتا...حالا اون چند تا می ارزن به تموم دنیا...

 

 

 

پی کولی بازی نوشت: من اینجا اعلام میکنم که در مثل مناقشه نیست!من اون آدمها رو به حیوون تشبیه نکردم...قصۀ دیگه ای بلد نبودم که اینقدر تناسب داشته باشه با زندگی من!...مگه من خودم پیرزنم با این جمالات و کمالات ماشالله؟اگه اینجوری فکر کنین،ایشالا وقت عبور از پل صراط،یا پاتون بره رو پوست موز،یا پوست موز بره زیر پاتون!جفتش مقاصد شوم ما را تأمین میکند...

پی بچۀ حرف گوش کن نوشت:دیشب در نتیجۀ حال خراب و کِیف ناکوک،یه پستی گذاشتم که هنوز موجوده...و از طرف کیامهر تهدید به کتک خوردن شدم...و در پاسخ به این تهدید مؤثر،قول دادم که یه پستی بنویسم چل ستون چل پنجره...این هم وفای به عهد...تعداد ستونها و پنجره ها رو هم نشمردم،کم و زیادش رو به بزرگواری خودتون ببخشین...

پی یک دنیا تشکر نوشت:به همۀ عزیزای دلم که از دیشب تا حالا،داشتن روی جادۀ لغزنده و پر از چاله چولۀ احساسم کار میکردن،خداقوت میگم و اعلام میکنم که جاده تعمیر شده و عبور و مرور بی ترافیک و روانی رو پیش بینی میکنم... از همتون یه دنیااااا ممنونم....خدا بهتون دنیا دنیا شادی و آرامش بده....مرسی

/ 27 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سینا

نمیدونم چی شده بوده که حالت خوش نبوده.ولی خدا رو شکر که الان خوبی.خدا خیر بده دوستای خوبت رو که اینهمه به فکرت بودن. باز میام سر میزنم بهت.سروش هم سرما خورده فعلا ترکیده[نیشخند]سلام رسوند بهت و چون من نامرد نیستم میگم بهت.خوش باشی همیشه.[ماچ]

پرند

کار خوبی کردی گاهی لازمه آدم برای رها شدن، از خونه ی خودش یا حتی خیلی از متعلقات خودش دل بکنه اون وقت خیلی راحت میشه حساب اونایی که مدعی دوستی بودن و دوست های واقعی رو جدا کرد اونایی که خیر که هیچ، فقط مایه دردسر و اذیت و آزارتن بهتر که نباشن این جمله ی آناهیتا هم خیلی خوب بود "هیچوقت خودتو آتیش نزن که بغل دستیت گرم بشه.چون اگه بغل دستی تو رو دوست داشته باشه راضی به سوختنت نیست اون کسی که راضی میشه و توقع داره یه جای کارش میلنگه" باید یاد بگیریم که بخاطر دیگران خودمونو آتیش نزنیم و به دیگران هم اجازه ندیم برای راحتی خودشون ما رو آتیش بزنن!

آناهیتا

عالی بود الهه ناز مرسی.زیاد ازش نفهمیدم اما موسیقیش بی نظیر بود. دختر تو آخه از کجا میدونستی من روحم گره خورده به موسیقی؟!؟

فلوت زن

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام. می فلوتیم : بوهای رنگ دار ، وب های بودار یا عکس های بو دَرآر... [نیشخند]

کیامهر

اضافه کاری شما محفوظ است دست شما درد نکنه

ایمان.احمدزاده

سلام. لینکتو گذاشتم تو وبلاگ خودم: چرت کوتاه روی موزاییک های یخ زده. (یه چند دقیقه ای بیشتر وبلاگ را باز می گذارم که با این موزیک یه کمی حال کنیم.)

هیشکی!

قربونت برم آجی الهه .خوشحالم که بهتری. فکر خوبیه روزی باید گذاشت و گذشت .. منم باید همین روش رو امتحان کنم.. راستی از اونایی که اومدن خونت کدوما موندن؟ گاوه رفت؟!

ایمان.

خوشحالم که می آی به چرت کوتاه. من هم این باگ رو دوست دارم. سیو می کنم که سر دل راحت بخونم.

alishah

ممنون که می خوای به ما هم سر بزنی[چشمک] منتظرتیم راستی, بلاگ خوبی داری[لبخند]

سهیل تبار

salam ieh soal dashtam in gesseieh man ke jik jik mikonam vasat ..... ro ki sakhte nafare avalish ro mikham lotfan be adrese emailam javabesho befrestid vasam mohemme