بچه های رنگین کمان

٨-٧ساله که بودم،با همبازیم "نازنین" می رفتیم تو حیاط و شیر آب رو باز می کردیم و شروع میکردیم به بازی...انگشتمونو میذاشتیم سر شیلنگ آب و آب رو به طرف خورشید نشونه میرفتیم...آب مثل یه بادکنک نرم بود زیر انگشتمون و سرماش کم کم کل دستمونو بیحس میکرد...اینقدر به سمت خورشید شلیک میکردیم تا تسلیم بشه و رنگین کمون رو آزاد کنه...رنگین کمون آروم آروم پیداش میشد و برای تشکر،پل میزد بالای سر ِ ما...چشم میدوختیم به رنگهای رنگین کمون و ذوق میکردیم و سرمست میشدیم!...من یهو شیلنگ رو میگرفتم سمت نازنین و اون جیغ میزد و میخندید و دور حیاط میدویید...بعد میومد سمتم و سرش رو خم میکرد به یه طرف و موهای صاف و خیس مشکیش میریخت رو پیشونیش و به شیلنگ نگاه میکرد...با تموم بچگیم می فهمیدم که خوشی حق همست...با همۀ بچگیم،عدالت حالیم بود و میدونستم حالا نوبت منه که خیس شم و بدوم دور حیاط...میدوییدیم ومیخندیدیم و نازنین به جای منم جیغ میزد چون من بلد نبودم جیغ بزنم...تو تموم این مدت هم چشممون به رنگین کمون  بود که کم کم داشت حوصلش سر میرفت و گم میشد...اما ما،تسلیم شدن تو کتمون نمیرفت!باز شیلنگو میگرفتیم سمت خورشید و میگفتیم "رنگین کمون بیا...تو هم بازی"... رنگین کمون مهربونی میکرد و برمیگشت...همونجا زیر پل رنگین کمون،ولو میشدیم کف حیاط...با لباسای خیس خودمونو پهن میکردیم تو آفتاب و گرمای خورشید،تن خیس و یخ زدمونو مورمور میکرد...  

امروز که داشتم لباسا رو پهن میکردم رو بند رخت توی بالکن، به رختای شسته شده و خیس نگاه کردم...دیدم داره تن یخزده و خیسشون زیر نور آفتاب مورمور میشه...

 

پی آینده نگری نوشت١: خاطرات پدر و مادرهای ما،پر از شیطنت و ماجراجوییهای عجیب و سادست!عجیبه چون الان نمیشه اون کارها رو کرد...شرایط ایجاب میکنه تا با افسانۀ اون روزها به خواب بریم...شاید فردا روز،همین آب بازی و درست کردن رنگین کمون و پهن شدن تو آفتاب،برای بچه های ما،رویای بزرگ و عجیبی باشه...آخه دیگه یارانه ای در کار نیست!

پی آینده نگری نوشت ٢:میخوام از الان پول جمع کنم برای رویای فرداهای بچه های نداشته م...!

پی عروسی نوشت:نازنین شهریور ماه عروسی کرد و رفت...خوشبخت باشی دختر...

 

/ 22 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر

سلام . وبلاگ جالب و زیبایی داری . من این وبلاگ ها رو بیشتر دوست دارم . آدم وقتی وارد یه فضای ساده و آروم و در عین حال جذاب و پر از رمز و راز میشه دلش نمیخواد بیرون بره به منم سر بزن وقت کردی . خوشحال میشم

آرامش

سلام الهه جان نوشته ت رو که خوندم یا خودم افتادم وقتی بر میگردی وآلبوم زندگیتو می بینی یاد خیلی چیزا میافتی ....یاد خیلیا میافتی خودتو که نگووووو[نیشخند] قیافه ت که کلی عوض شده....اخلاقتم همینطور این عکسا و خاطراته که واسه آدم میمونه الهه جان دوستای خوب هیچ وقت فراموش نمیشن ببخش کمتر میام[خجالت]

سروش

دختر محشر بود.اتفاقات ساده بچگی رو اینقدر خوب تعریف میکنی که ادم دلش میخاد بچه شه.حسرت میخوره.

سروش

یه چیزی بگم؟خیلی خوشگلی.چشمات به طرز عجیبی مهربونه.این الهه که من میبینم اصلا ارایش احتیاج نداره!

آرامش

اعتماد به خداوند در مورد روياهاي خود ؛ يك روش براي خوشحال كردن اوست او به شما اجازه نخواهد داد كه اميد وروحيه خود را از دست بدهيد و همانطور كه توانائي او را در انجام كارها مي بينيد ؛ اميد شما نيز زنده خواهد شد خداوند منتظر شماست كه روياها و آرزوهاي خود را به او بگوييد

معلمی از جنس پائیز

کوه پرسيد ز رود، زير اين سقف کبود راز ماندن در چيست؟ گفت : در رفتن من کوه پرسيد: و من؟ گفت : در ماندن تو بلبلي گفت : و من؟ خنده اي کرد و گفت: در غزلخواني تو آه از آن آبادي که در آن کوه رَوَد، رود،مرداب شود، و در آن بلبل سرگشته سرش را به گريبان ببرد، و نخواند ديگر، من و تو ، بلبل و کوه و روديم راز ماندن جز، در خواندنِ من،ماندنِ تو ،رفتن ياران سفر کرده ي مان نيست بدان! [گل]

معلمی از جنس پائیز

واژه ها .. قـَــد نمی دهند !! ارتفاع دلـــــتنگیام را... من فقط .. سایهء نبودن تو را .. برسر شعـــــر .. مستدام می کنم..!! [گل]

معلمی از جنس پائیز

سلام دوست مهربانم عصرتون بخیر و شادمانی چه خوب آدم خاطرات گذشته خصوصا کودکیش را اونم با بهترین همبازیش بیاد داشته باش تا الان با مرور اونا دلخوش بشه منم همینجورم هرگز نمی تونم خاطرات شیطنتهای کودکی را فراموش کنم البته شیطنهای من بیشتر تو مدرسه بود و معلمها از دستم عاصی بودند میترسیدم روزی معلم بشم همه اینها را پس بدم ولی شکر خدا تا حالا که من کاملا از شاگردام راضیم. چند تا معلمها م که با هم الان همکاریم آون روزها را واسم یاد آوری می کنند و به همکارای دیگر تو دفتر مدرسه میگند و کلی میخندیم پر حرفی کردم ببخش . من به دوست مهربونت نازنین تبریک میگم ایشالا سفید بخت بشن[هورا]

حمید

وبلاگتو که باز کردم فکر کردم اشتباهی اومدم! عکس جدید پروفایلت اصلا شبیه قبلی نیست!...با اینکه بی آرایشه خیلی خوشگلتره...شبیه یکی از دوستام شدی که خیلی وقته ندیدمش...(وقتی نظرات یه پست غیرفعاله یعنی نویسنده دلش نمیخواد کسی درباره اون پست حرف بزنه و بهتره نظراتش رو برای خودش نگه داره! حالا دلیل اینکه چرا بنده علی رغم واقف بودن بر این نکته باز زبان در کام نگرفتم بر خودم هم پوشیده اس!)...