لب تشنه

در بیابانی بدم بی انتها

در کویری سوت و کور و در خفا

تشنه بودم من،ولیکن آب کو؟

خسته بودم من،ولیکن خواب کو؟

از خودم بیزار و از دریا جدا

از تمام دلخوشی ها من رها

با عطش می سوختم و می ساختم

رنگ خود را در عطش می باختم

در کویری بودم و پر درد و رنج

در پی آبی که بود چون سیم و گنج

ناگهان دستی بیامد پر زِ آب

قلب بی تابِ مرا کرد او خراب

چشمِ پُر اشکِ مرا تاب نبود

ساقی و آب رسان،خواب نبود

جرعه ای داد مرا از آبِ ناب

بعد محو شد در پسِ خواب و سراب

هرچه کردم داد و بیداد،ای دریغ

هرچه کردم بانگ و فریاد ،ای دریغ

من هنوز در آن بیابان مانده ام

تا کنون اشعار تلخی خوانده ام

شد کویر دریا زِ اشک چشم من

شست هر بی تابی و هر خشم من

من هنوز هم تشنه ام،آبی بده

بر دو چشم خسته ام خوابی بده

ساقیا بنگر بر این حال خراب

ای عزیزِ فاطمه،یک جرعه آب

 

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
خانوم گل

واقعا قشنگ بود خیلییییییی

سایه

سلام.[لبخند] آخ جون بازم از این پست خوشگلا گذاشتی.[دست] ممنون به جشنم اومدی و یه عااااااااالمه از تبریکاتت ممنون شرمندم کردی.[خجالت] لطف داری بزرگیتون رو میرسونم عزیزم.[قلب]