میم مثل...مادربزرگ

هنوز بوی کودکیهایم را می دهد...بوی حمایت،بوی مهربانی،بوی آغوش...نگاهش می کنم،غرق می شوم در لذتِ دنبال کردن چین های ظریف صورتش...اخم که می کند دلم می لرزد...سکوت که می کند دلم می میرد...اما لبخند که می زند،پر می شوم از این رایحۀ بهشتی...پوستش مثل شکوفه های هلوست،صورتی و لطیف،دستهایش هنوز محکمند و آمادۀ حمایت...زانوانِ دردناکش با معجزۀ عشق حرکت می کنند...قرآن که می خواند عطر بهشت می گیرد فضای کوچک دلم...روزی 5بار رأس ساعتِ عاشقی به ملاقات معشوقش می رود...و چه متعصب است بر این معشوق...

مادربزرگ...از اسمش پیداست...مادر است،بزرگ است،عشق است...

چه شبهایی را پای گهواره ام به صبح گره زد،و چه روزهایی مرا به آغوش امنش کشید...چه بوسه ها بر موهایم کاشت همچون گلهای همیشه بهار...

هرجا که می رود به یاد ماست...به یاد من...و چه لذت عمیقیست دوست داشته شدن... چه شیرین است عاشقی کردن برای کسی که خود،معشوقش هستم...

مادر بزرگ...سنگر امن کودکیهایم...غریبۀ نوجوانیَم...و باز سنگر ِ امن ِ جوانی ِ تازه از راه رسیده ام...می گویم غریبۀ نوجوانیَم،چون من غریبه شده بودم...می خواستم از نو بشناسم همۀ اطراف و اطرافیانم را...و چه خوب شناختم این مهربانِ بی توقع را...

امروز میهمانِ خانۀ گرمش بودم...میهمانِ سفرۀ پاکش...و چه زیبا نشان می دهد عشقش را...و چه صادقانه توجهش را نثار ما می کند...

چه نسیم محبتی می وزید امشب...و چه ساده به تماشایش نشستم...به سکوتش موقع خواب عصرانه اش خیره شدم و با آرامشش، آرام گرفتم...

چقدر قدر این نعمت را،این موجودِ بهشتی را می دانم...و خوشحالم که دیر نیست...که هستم و او هم هست...و سپاسگزارم خدایم را...بی نهایت،به قدر کَرَم و لطفِ خودش...

 

 

پی پشیمونی نوشت:خیلی سال پیش از این،وقتی کوچیک بودم،به خاطر وابستگی ِ بی اندازه به مامان بزرگم،مورد غضبِ مامانم واقع می شدم...(مدیونین اگه فکر کنین قضیه مادرشوهر بازی بوده!این مامان بزرگ،مامانِ مامانمه!)اون زمان تا مامان اخم می کرد می دویدم و پشت مامان بزرگم پناه می گرفتم...به نوجوونی که رسیدم،اگه مامان بزرگم از مامانم ایرادی می گرفت یا حرفی می زد،طرفِ مامانمو می گرفتم...انگار نه انگار که این عزیزترین موجود،زمانی سنگر من بود در برابر حملاتِ غافلگیرانۀ مامان!!!حالاچند سالی هست که پشیمونم مثل سگ و فراتر از آن!خدا رو شکر که فرصتِ جبران داشتم و دارم واین عزیز ِدل رو از خودم راضی کردم...

پی غصه نوشت:همیشه به کمدِ لباسهاش می گفتم"گنجۀ رنگین کمون"! بس که رنگ و بوی خوب داشتن لباساش...از ٢سال پیش که برادر و پدرش به فاصلۀ ٣ماه فوت کردن،"گنجۀ غم" بیشتر مناسب اون کمده...امشب که در کمدش رو باز کردم دلم گرفت از اینهمه رنگ تیره و مرده...دلت رنگی مامان بزرگی...

پی اقرار نوشت:بدون دخالتِ عوامل ِ همیشه آماده برای اعتراف گیری! اقرار می کنم که اگه مامان بزرگم نبود،الان بنده این الهه نبودم...خیلی جاها با چکش ِ عشق، میخ کج ِ زندگیمو همچین صاف کرد دیدنی...!

پی عاشقی نوشت:می دونم اینجا رو نمی خونی مامان بزرگی،ولی همینجا هم با همۀ سلولهای تنم،با همۀ همۀ دلم،می گم عااااااااشقتم...خدا رو هزاااااااااران هزااااار مرتبه شکر که هستی..که دارمت...

پی آرزو نوشت:آرزو می کنم سایۀ همۀ مامان بزرگها و بابا بزرگها،رو سر نوه ها و نتیجه ها و نبیره هاشون باشه و بمونه و کلمۀ "ندیده"(همون بچۀ نبیره) بی معنا بشه و بشن "دیده"...من همین یه مامان بزرگ رو دارم و از خدا طول عمر،سلامتی و سلامتی و سلامتی میخوام براش...آمین

پی فقط واسه آینه نوشت:خدا بیامرزه و رحمت کنه بابابزرگتو آینم...تو همۀ خطهای این پُست،به یاد گونه های استخونی و انگشتای مهربون بابابزرگیت بودم...

/ 18 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سینا

بزار ببینممممممممم!چه خبره اینجااا!کجا بودم تا حالا؟[نیشخند]

سینا

آخه چی بگم بهت؟اشکمو دراوردی.....یاد مامان بزرگم افتادم که دیگه نیست...... خیلی خوب می نویسی الهه..بیتعارف میگم محشری

سینا

آینه کیه الی؟ هرکی هست خوش به حالش.....[افسوس]

mehregan

اینجا همیشه سکوتیست که گاه نگاهش مجال گفتن می­رباید سلام خوبی؟ بروزم!

آرامش

به پیشگاه تو هر روز، سلام باید کرد! اى معناى سلام و اسلام، اى آخرین امام! اى حجت پنهان حق، اى گلستان بوستان نبوى! تو، فریاد رهایى انسان در عصر جاهلیت و اسارت این دورانى. تو، ذخیره خدا، در روزگار قحطى انسانى. روز آمدنت، آفتابى‏ترین روزى است که خدا آفریده است، اى خورشید عدالت! اى یادت، روح‏بخش و امیدآفرین، اى نامت، شیرین و دلنشین، اى امام زمان و زمین. اى اباصالح! کدام دردِ دیرین و هجرانِ جانکاه است که به شوق انتظار آمدنت شیرین نگردد؟ خوشا آن صبحدم ظهور! خوشا دوران خدایى عصر حضور! اى کاش دوران انتظار به سر آید و خورشید جمالت از مشرق انتظار، بر آید. نیمه شعبان مبارک[گل]

آشنای غریب

هرکجا محرم شدی چشم از خیانت بازدار ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم می شود... به ما هم سر بزنید

اسماعیل

سلام به الهه خانم عزیز! دوست جون منو ببخش که دیر کردم! یک ماه نبودم و دلتنگ دیدار همه... نشد مطلبت رو بخونم آخه وقت نیست! اینو صادقانه گفتم! نمی تونم نخونده به به چه چه کنم! چون از من بر نمیاد این رفتار! بازم ببخش که دیر اومدم و این اومدن و نخوندن مطلبت که فکر میکنم مثل همیشه باید جالب و خواندنی باشه،با نیومدنم فرقی نداره! اومدم که عذر بخوام از آجی گلم. بزرگواری کن و این کوتاهیمو ببخش. ممنون[گل]

اسماعیل

سلام الهه ی عزیز خیلی قالبت قشنگه منتظر قدوم سبزتم!