منجی عالم بلاگستان...!

 

اردیبهشت ٨٨ این وبلاگ رو به اصرار یکی از دوستام راه انداختم...اسمشو گذاشتم "حریم عاشقانه ها" چون اکثراً شعرهامو میذاشتم اینجا و عشق کسی تو دلم بود که حالا خیلی وقته با یادش خداحافظی کردم...خرداد ٨٨ جهنمی بود....شکست تو انتخابات کمرمو خم کرد و شکست عاطفی کلاً خاکسترم کرد...بعد از اون،کجدار و مریز با این وبلاگ رفتار میکردم و یه روز رفتم... بی خبر...مهر ٨٨....تو اون مدت کوتاه وبلاگ نویسی با کسی آشنا شدم که زیاد هم با هم آشنا نبودیم...در حد تعاملات وبلاگی و کامنتهای گاه به گاه...اما همون آدم باعث نجات من شد اون هم مدتها بعد از ترک نوشتن...کیامهر...بی اینکه حتی خودش این موضوع رو بدونه...چطوری؟الان توضیح میدم:

با خودم و دنیا قهر بودم...مثل یه چشمۀ راکد شده بودم که کم کم داشت میگندید...نه مینوشتم و نه به نوشتن فکر میکردم...سوژه هام رو جلوی پای سکوتم قربونی میکردم...وبلاگها رو میخوندم تو سکوت...و وبلاگ کیامهر همیشگی ترین وبلاگی بود که میرفتم سراغش...تا اینکه فروردین ٨٩ یه اسم توی لینکدونی کیامهر توجهم رو جلب کرد...کرگدن...وبلاگش رو که باز کردم انگار بعد از یه دورۀ طولانی کوری تازه چشمام داشت میدید...شروع کردم به خوندن...١پست...٢پست...فروردین٨٩...اسفند٨٨....بهمن٨٨...انگار مجسمۀ یخی الهه رو گذاشته بودن جلوی خورشید...اینهمه سادگی و یکدلی،این قلم بی نظیر،این نوشته ها که انگار نویسنده ش جلوی چشمم داره باهام حرف میزنه...دوستی و صمیمیت پررنگ ترین صفتهای اون وبلاگ بودن...نصفه شب بود و من شروع کردم به خوندن...دم دمای صبح بود که با صدای اذان به خودم اومدم!تو آرشیو اون وبلاگ غرق شده بودم...چشمام تار شده بود اما نمیتونستم دل بکنم...دیگه اون وبلاگ شد کتاب مقدس من...صبحامو با اون شروع میکردم...گاهی میخندیدم...گاهی بغض میکردم...ولی یه حس همیشگی گوشه ی دلم بود...احترام....چند ماه گذشت...داشتم کنار اون منبع عظیم انرژی گرم میشدم...جون میگرفتم...دوباره ذهنم باز شده بود...قامت احساسم راست شده بود...تصاویری رو که میدیدم توی ذهنم کلمه میکردم...و این معجزه بود بعد از اون مدت انجماد و بی روحی...پیدا کردن کرگدن درست مثل ظهور رنگین کمون بعد از چند ماه ابری و سیاه بودن آسمون بود...تیر ماه امسال برای آقا محسن کامنت خصوصی گذاشتم و تشکر کردم...از اینهمه لطفی که ندونسته در حقم کرده بود...به خاطر آشتی دادن خودم با خودم،دلم و قلمم...در جواب کامنتم نوشت:"مخلص شماییم...لطف دارید..." این شروع الهه بود...

گاهی آدم از اتفاقات زندگیش گله مند میشه...اما بعد که اون اتفاقات تموم میشن و برمیگرده پشت سرش رو نگاه میکنه شکرگزار همون اتفاقات تلخ و ناخوشایند میشه...خدا رو شکر میکنم که به اصرار دوستی که دیگه دوستم نیست این وبلاگ رو ساختم...که دل به کسی بستم که نباید...که با کیامهر آشنا شدم...که کیامهر کرگدن رو توی این دنیای مجازی به این بزرگی پیدا کرد...که من شکستم و رفتم...که برگشتم و هنوز کیامهر بود...که کرگدنی بود که تنها سفر نکرد...که اسم وبلاگ آقا محسن کرگدن بود و برای من جذابیت داشت...که اون شب اون وبلاگ رو باز کردم...که من یخ بسته بودم از سرمای نامردی و نامرادی...که گرم و لذتبخش بود خط به خط و واژه به واژۀ وبلاگ کرگدن...که من دوباره نوشتم...خدا رو شکر... خدا رو شکر که ٣۵سال پیش "محسن باقرلو" به دنیا اومد تا یه روزی با هنر قلمش،با گرمای واژه هاش یخ وجود دختری رو آب کنه که با واژه ها قهر کرده بود...به این فکر میکنم که توی این ٢١سال زندگیم حتی اگر یه قدم رو اونجوری که تا الان برداشتم،بر نمیداشتم شاید الآن نه کیامهری بود نه آقا محسنی و نه دوستانی که از برکت وجود این دو عزیز پیدا کردم...خدا رو شکر به خاطر تموم اتفاقات زندگیم که باعث شدن من الان این الهه باشم...که حتی تلخ ترین اونها هم می ارزید به پیدا کردن کسانی که الآن پررنگ ترین قسمت متن زندگی من هستن...اگر بار دیگه ای متولد بشم بی شک همین راه رو دوباره میرم تا به همین آدمها برسم...

پی بهونه نوشت:خیلی وقت بود میخواستم این پست رو بنویسم ولی دنبال بهونه بودم...بازی این ٢شب که آقا محسن راه انداخته بود بهونه ای شد برای من تا از مردی تشکر کنم که نه تنها من،بلکه خیلی از بلاگرها رو وارد این گود کرده و خیلی دلها رو از دفن شدن نجات داده...ندونسته و ناخواسته حق بزرگی گردن همۀ ما داره که شاید هیچوقت نتونیم جبرانش کنیم...

سایه تون مستدام آقا محسن...چه تو دنیای حقیقی...چه تو دنیای مجازی...اینو بدونین که رفیق نیمه راه نیستیم و حالا اگر خودتون هم بخواین نمیذاریم تنهایی سفر کنین....ممنونتونم تا آخرین لحظۀ عمرم...لحظه هاتون شاد...زندگیتون روشن درست مثل قلب آیینه ایتون......

/ 46 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مذاب ها

به او که فکر میکنم احساس میکنم مرده بودم! جسد بودم! و او روحی است که آمده و مرا تسخیر کرده! و دگرباره جانم بخشیده! احساس میکنم از این زنده شدن دوباره، همهء وجودم غرقهء لذت است! احساس میکنم همچون خون در زیر پوستم در رگهایم جاریست! و با عبور بارها و بارهایش از دهلیزهای قلبم ، دگرباره و دگرباره زندگی را ، بودن را و دوست داشتن را بمن هدیه میکند، آه ای افسون ، ای معجزه، ای اکسیری از جهان اثیری آمده و در وجود مرده ام حلول کرده، اکنون شکفتن گل را تجربه میکنم ، لذت بهار را ، و بگونه ایی رستاخیز را..... (حرف های تنهایی.... سایه روشن)

مذاب ها

این پنجره ها غبار گرفته اند ! من سالهاست که بهار را مات میبینم! شبی خواب دیدم که شقایقی پشت پنجره های خانه ام روئیده .... ابن سیرین گفت کسی عاشقم خواهد شد! تعبیرش درست بود .... از شوق، ادامهء تعبیرش را نخواندم..... اکنون شقایق دیگر نیست.... ادامهء تعبیر را خواندم....آری عشق شقایق ابدیست اما عمر شقایق دوامی ندارد!!!!!!! ... (حرف های تنهایی.... سایه روشن)

مذاب ها

خسته ام، مثل چشم های پدر بزرگ که به دور دستهای غریبی مینگرد!... خسته ام مثل دستهای پینه بستهء گارگرانی که از خروس خون تا شغال خون با بیل و کلنگ به جنگ با نیازهای روزمره شان میروند و از نفس افتاده اند! ... خسته ام همچون قلمم که گهگاه بغضش برای در قفس بودنم میترکد ! خسته ام همچون بذر گلی مدفون در زیر خاک های منجمد زمستان ، در انتظار سرایش آمدن بهار از حنجره های پرستوها... خسته ام همچون جوجه ایی در حصار محدود پوسته ایی که نمیگذارد ببیند آسمان را ، زمین را ، و جهان را ! خسته ام همچون پروانه ایی محصور در پیله ایی تنگ و تاریک!.... خسته ام همچون کودکان گرسنه ایی که از گرسنه بودن خسته اند.... خسته ام از همهء دلتنگی ها و دور بودنها .... همچون نیلوفری در مرداب .... همچون شکوفه ایی در کویر .... همچون کبوتری در قفس.... همچون حرف هایی بی مخاطبی فهیم.... همچون دلی بی دلدار... همچون غریبی در غربت....همچون صبری بی حاصل .......... و همچون سکوتی که عمری تحمیل را تحمل میکند. (حرف های تنهایی.... سایه روشن)

میثمک

باز هم آفرین! همینجوری واسه خالی نبودن عریضه گفتم! [نیشخند]

روشنک

دلم تنگ شده بود برات اومدم یه نفس تازه کنم تو این اکسیژن سرا

کورش تمدن

سلام مطلب تاثیر گذاری بود حتما یه جایی هم شما روی زندگی کسی اثر مثبت گذاشتی که اینجوری جواب گرفتی منم با افتخار لینکتون کردم

مذاب ها

خاطراتش همیشه بهاری اند.... اگر چه او رفت تا خزانی شود من با عشقش داغ داغم..... تابستانی ! خداوندا تو خود میدانی که من بیزارم از یخ های زمستانی..... ( سایه روشن )

فلوت زن

سلااااااااااااااااااااااام. آپم. یه کم بخندیم ![نیشخند]