چشمک

از کنار قفسۀ کتابام که رد می شم،یکی صدام می کنه...

بر میگردم،جلَّ الخالق!حضرت حافظه!بهش میگم:با کی کار داری؟من؟؟ چشمک می زنه...خدایا به فریادم برس!این بار دیگه میخواد از کدوم راز مَگو پرده برداره؟؟این دفعه چه خوابی دیده واسه من و دلم؟

-جونِ شاخ نباتت امشبه رو بیخیال شو...اخم می کنه!از اخمش می ترسم... از فال گرفتن هم...همیشه خودش صدام می کنه!خودش هم میبُره و میدوزه!چنان جواب می ده که انگار یه سیلی ِ شیرین خورده تو صورتم و زنگش تا هفته ها تو گوشم به یادگار می مونه...

تسلیم می شم...چارۀ دیگه ای ندارم...باهاش حرف می زنم...میگم منکه دیگه نیتی ندارم!چی نیت کنم؟واسه کی؟میگه من که میدونم چی میخوای...خبر از دل "اون"!!خودش نیتم رو می دونه...اما بازم به رسم عادت،نیت می کنم و انگشتام میلغزه رو کتاب و .....

"تنم ز ِ رنج ِ فراوان دمی نیاساید....دلم ز ِ اندُهِ بی حد همی بفرساید

بخار ِ حسرتِ او،چون رود ز ِ دل به سرم...ز ِ دیدگان،نَم ِ بارانِ غم فرو آید"

چی میگی حافظ؟؟؟باز هم این غزل؟!!ادامه میدم برای بار ِ چهارم!تا به اینجا می رسه:

"چو دوستدار ِ من از من گرفت بیزاری....چگونه دشمن ِ من بَر تنم ببخشاید؟"

کتابو میبندم...

-حافظ منظورت چیه؟تو کسی نیستی که یه نیت رو 4 بار با یه غزل جواب بدی!یه بار دیگه با همین نیت باز می کنم کتابو...مگه خودت صدام نکردی؟پس یه چیز تازه بگو...!

"چو برشکست صبا زلفِ عنبرافشانش...به هر شکسته که پیوست،تازه شد جانش

کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم...که دل چه می کشد از روزگار هجرانش؟"

...!!!

سکوت می کنم...فکر می کنم...لبامو باز میکنم که حرفامو،فکرامو بریزم بیرون...اما فقط آوای سکوت از دهنم بیرون می ریزه...با خودم میگم این جواب حافظ 2حالت داره:

1-از دلش خبر داره برعکس من و میخواد پارتی بازی کنه و معامله رو جوش بده...!

2-هیچ خبری نیست و شهر در امن و امانه و فقط حافظ جونم حوصلش سر رفته و شوخیش گرفته نصفه شبی و میخواد به ریش ِ نداشتۀ ما بخنده!

 

پی انتخاب نوشت:اینجانب در کمالِ صحت و سلامتِ عقل و جنونِ دل،اعلام میدارم که ترجیح میدم پاسخ ِ صحیح،گزینۀ دوم باشد...

پی رژیم نوشت:خدا بیامرزتت حافظ جونم که دم به دم خوراکِ 1ماه افکار ِ منو  مهیا می کنی!راستی بهت نگفته بودم؟؟من چند وقته تو رژیمم!!!

 

/ 0 نظر / 16 بازدید