این یه تیکه تلمبۀ گوشتی،این قلب لامروت،از دیشب بازی درآورده و نمی دونم چشه...خودشو می کوبه به در و دیوار سینم و انگار جاش تنگه و نمی تونه دست و پاشو دراز کنه...!!!تمام اینا صرفن جنبۀ فیزیکی داره و از نظر روحی حالم خوبه...هنوز واسه سکته جوونم به خیالم...اما اگه فردا اومد و من نبودم و دنیا از وجود همچین گلی بی بهره موند،متعجب نشین...از الان گفتم صرفن جهت آماده سازی دوستان...آدم لوس و ترسویی نیستم که تا یه چیزیم بشه بگم دارم می میرم...خیلیا تا حضرت عزراییل کبیر،نزنه پس ِ گردن شریفشون،مرگ رو دورتر از خورشید می دونن اون هم به سال نوری!ولی مرگ همبازی من بوده از نوزادی تا حالا...کور شم اگه دروغ بگم!همیشه اینجاست...با من...دوستیم  و گاهی با هم یه گپ و گفت دوستانه ای هم داریم...خیلی خوبه که مرگ ترسناک نباشه واسمون و آمادگیشو داشته باشیم...من از مرگ نمی ترسم...عاشق این سفر مجانی ام!اما دوست دارم همچین با سربلندی برم و بگم من اومدم "عشقم"...آره...دوست دارم روم بشه بهش بگم "عشقم"...

همیشه این قضیه فکرمو مشغول کرده که بعد از مردنم چی می شه؟چی به سر خونواده و اطرافیانم میاد؟...شاید واسه همینه که خودمو دور کردم از خیلیا...وقتی به دیگران وابسته باشی،اونام به تو وابسته میشن و وقتی بمیری...خوشحالم که خاک سرده...خوشحالم که همه از قانون فراموشی پیروی می کنن...خوشحالم که آدمای جدید،جای آدمای مرده و پوسیده رو می گیرن...خوشحالم که داغ،فراموش شدنیه...

چند روز پیش از عرفان پرسیدم"اگه بدونی من فقط ٢۴ساعت دیگه زندم چیکار می کنی؟"خندید و گفت:"میبرمت سینما..."منتظر بقیۀ جمله نباشین...!همین بود!...پرسیدم ازش:"همین؟!"گفت: "آره دیگه،تا برسیم خونه شب شده و بعد هم میخوابیم و فرداش هم که من تا ظهر خوابم!" منظورش این بود که قبل اینکه من بیدار شم مُردی دیگه!چقدر خندیدم به این حرفش و آرزو کردم واقعاً همینقدر ساده برخورد کنه با این قضیه...همیشه احساساتشو پنهون می کنه به رسم مردونگی!و چقدر مردا زودتر میشکنن...

می دونم مامانم خیلی داغون می شه به دلایلی ناگفتنی...شاید مهمترین دلیلش این باشه که "دلقک" خونه من هستم و این امر خطیر و این وظیفۀ انسانی رو کسی نمی تونه براش انجام بده پس از من...دو هفته مریض شدم چند سال پیش و تمام این دو هفته لال بودم...وقتی تونستم بلند شم از جام و حرف بزنم،مامان اولین حرفی که زد این بود:"قربونت برم که خوب شدی...مردم از بس این خونه سوت و کور بود..."از اونجا فهمیدم که ایجاد اصوات مختلف در خانه،مهمترین دلیل محبوبیت من در خانوادست!

بابا صبور و آروم تحمل می کنه و خرد میشه برای از دست دادن کسی که فقط دخترش نبوده...تنها مونسش هم بوده...

در مورد مامان بزرگ و خاله و داییهای عزیزم ودوستام دیگه چیزی نمی گم چون جنبه و ظرفیت من هم حدی داره خب...!تصور کردن غم دیگران کار آسونی نیست و خودش مثل مرگ تدریجی می مونه...

همۀ اینا رو گفتم که بدونم مرگ همینجاست....که بدونین همینقدر نزدیکه بهم...حتی اگه ۶٠ سال دیگه قرار به مردنم باشه...

دلم واسه خیلیا تنگه...ولی همون بهتر که من دلتنگ باشم و اونا کمتر صدمه ببینن...آروم باش دیگه قلب من...وگرنه می میریا..هنوزم هیچ کار مهمی نکردیم...

/ 0 نظر / 9 بازدید