جزیرۀ کودکیها

بچه که بودم،عرفان رو صدا میکردم و میگفتم "بیا قایق بازی"...میدویید میومد و میگفت پارو ها رو آوردی؟"...میگفتم"آره"...راکت های بدمینتون رو میدادم دستش و میگفتم "اینم پارو"...قایقمون تخت من بود...یه قایق کوچولوی دو نفره که باید مینشستیم توش و توی اقیانوس خیالمون پارو میزدیم...فرش اتاقم میشد کف اقیانوس و اگر از قایق میفتادیم پایین میمردیم...رو به روی هم مینشستیم و حرف میزدیم و پارو میزدیم...اینقدر پارو میزدیم تا برسیم به جزیره...وقتی به عرفان میگفتم داریم نزدیک یه جزیره میشیم،یهو چشماشو گشاد میکرد و داد میزد "طوفااااااااان"...بعد مثلاً طوفان میومد...ما جیغ میزدیم...قایق تکون میخورد...آسمون سیاه میشد....آب میومد تو قایق...و بالاخره قایق سرنگون میشد و من و عرفان میفتادیم تو آب...همیشه تو بازی شنامون خوب بود...روی فرش اتاق سینه خیز میرفتیم و به هم میگفتیم شنا کن...شنا کن...اینقدر شنا میکردیم تا برسیم به جزیره...جزیره کجا بود؟اتاق بغلی!..میرفتیم تو اتاق و می ایستادیم رو پامون و خودمون رو مثل گربه ها تکون میدادیم که از خیسیمون کم بشه...چقدر بزرگ بود اون جزیره...یه عالمه چیزای کشف کردنی توش بود...مثل جعبۀ جواهرات مامان!...همیشه اون غنیمت رو من پیدا میکردم و کلی از طلاهای اون جعبه رو به خودم آویزون میکردم...تازه حاتم بخشی هم میکردم و چند تا از انگشترا رو میدادم به عرفان....قیافمون در اون حالت دیدنی بود...بعد میگفتم"باید کلک بسازیم"....دو تا پشتی فرش شدۀ سرخ رنگ داشتیم...میذاشتیمشون کنار هم...یه چوب بلند هم همیشه موجود بود...پشتیا میشدن کلک و اون چوب هم برای هل دادن کلک،میشد پارومون...کلک رو مینداختیم به آب و برمیگشتیم سمت خونه!دیگه وقتی از اینهمه پارو زدن و به هیچ جا نرسیدن خسته میشدیم خودمون رو مینداختیم تو اقیانوس جوری که انگار حوضه!...شروع میکردیم به خندیدن...یادمه اون موقع ها از شدت خنده پشتم درد میگرفت و به عرفان میگفتم بسسسسسه...عرفان هم تازه یاد گرفته بود کلیه کجاست!ناشیانه میگفت آآآآآای....کلیه اممممم....مامان هم به صدای خندۀ ما میومد و غنایم ما رو ازمون میگرفت و میگفت ناهار آمادست!مامان مهربونترین دزد دریایی بود!با اینکه همۀ طلاها رو ازمون میگرفت،ولی غذاهای خوشمزه میداد بهمون...

پی مملی نوشت:اینکه چرا یاد اون موقعها و این بازی محبوب بچگیام افتادم،برمیگرده به خوندن پست محشر حمید یعنی مملی پک!...که بی اغراق ارزش چندین بار خونده شدن رو داره...

 پی حسرت نوشت:الان که دارم به اون موقعها فکر میکنم،میبینم تو بچگی چه تواناییهایی داشتیم که الان دیگه نداریم یا کم داریم....یکیش همین قدرت تخیل بالا!با چشم باز رویا میدیدیم!جوری خیال میکردیم طوفان اومده که واقعاً تلاش میکردیم واسه زنده موندن!وقتی پامون به فرش میرسید داد میزدیم کمک!اتاق بغلی واقعاً جزیرمون بود!یکی دیگش هم اینکه با ساده ترین چیزا،خودمون رو مشغول میکردیم و یه دنیای قشنگ میساختیم واسه خودمون با یه عالمه هیجان و مامان حداقل ٣ساعت از دست ما راحت بود!و مهمتر از همه،توانایی قهقهه زدنمون بود!خنده های از ته دل اون موقع ها رو سالهاست که تجربه نکردم...شده برام یه حسرت بزرگ...

پی نکته نوشت:بچه های هم نسل من،با دزدان دریایی بزرگ شدن!بیشتر فیلمها و کارتونهای دورۀ ما،مربوط به دزدان دریایی،گم شده های تو جزیره و اینجور چیزا بود...از هاکل بریفیلد گرفته تا رابینسون کروزوئه یا خانوادۀ دکتر ارنست!بعدش هم که مدل شیک ترش اومد به نام دزدان دریایی کاراییب!واسه همین ما هنوز شکل و رنگ پرچم کشورمون رو بلد نبودیم اما پرچم مشکی دزدان دریایی با اون اسکلت جمجمه و دوتا استخون ضربدری روش،شده بود پرچم ملی بچگیمون!

/ 37 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فلوت زن

سلاااااااااااااااااااااام. فلوت زن : لطفاً برچسب نزنید !!![عصبانی] .............. بالاخره آپ کردم ![نیشخند]

ساناز

سلااااااااااااااااااااااااام عجقمممممممممممممم[ماچ][بغل] من برگشتم ولی انگار دو تفنگدار دارن میرن[نیشخند]یا جای من اینجاست یا اونا[گاوچران]خوبی؟دلم برات یه ریزه شده بود الی خوشگلم[قلب]

ساناز

چه بازی باحاااااااااااالی!!!!!!من تو خوابم این بازی رو انجام ندادم!!!!!خوش به حال عرفان واقن!چقدر ناز مینویسی تو دخمل.عاشق خودت و نبوغتم من[قلب]

ساناز

ما هنوز شکل و رنگ پرچم کشورمون رو بلد نبودیم اما پرچم مشکی دزدان دریایی با اون اسکلت جمجمه و دوتا استخون ضربدری روش،شده بود پرچم ملی بچگیمون! به این میگن محشر.میگن فوق العاده.میگن جمله بندی کشنده.

ساناز

دارم میمیرم از خستگی.همین الان از راه رسیدیم منم پریدم پشت کامپی جان[نیشخند]میزنگم بهت عزیزم.محشری به قرآن.فعلا عجقم[ماچ]

محبوبه

گریم گرفته و حرفی ندارم.......خودت میدونی دلیلش رو.......مگه نه؟

محبوبه

حسرت...حسرت........

آرامش

سلام الهه جان میلاد امام هشتم رو بشما تبریک میگم منم یاد کودکیهام افتادم یاد اون روزهای شیرین بخیر چه خبر دوست من خوش میگذره ؟؟؟[لبخند]

حمید

مرسی بابت اون دو خطی که به جواب کامنت آخرم اضافه کردی...