آزادی...

٢٢/۶٨/۶-ساعت ١١:

تو یه جای نمور و تنگ و تاریکم...یه مدت طولانیه که اینجا اسیرم و خودمو گوله کردم که جای کمتری بگیرم...دیگه دست و پام خواب رفته و دلم یه کش و قوس حسابی میخواد...دلم یه چیزی میخواد که نمیدونم چیه...یه حسی بهم میگه وقتشه...میگه اون چیزی که میخوای اسمش "آزادیه... به شدت وارد عمل میشم و دست و پامو تکون میدم...یه حس خوبی داره این حرکت ولی...صدای جیغ خفیفی میاد...نمیدونم کیه...ولی بیرون از اینجاست...همون صدا میگه: "علی...علی...وقتشه"...پس اون بیرون دو نفر هستن...وقت چیه؟!اینو نمی دونم...فقط ذوق می کنم و با شدت بیشتری لگدپرونی می کنم و تو دلم میگم "دارم میام آزاااادی"...

٢٣/۶٨/۶-ساعت ١بامداد:

چند ساعت متمادی،تمام تلاشمو کردم که برسم به این "آزادی" که نمیدونم چیه...من زور میزدم و یکی دیگه جیغ می زد...دیگه خسته شدم و کم آوردم...ساکت و بی حرکت صبر میکنم...حالا یه عالمه صدا از بیرون میاد...دارم خفه می شم...این چیه؟یه دست اومده تو داره دنبال من میگرده !شاید "آزادیه"...پامو میگیره و به زور منو میبره بیرون...همه جا روشنه...من خستم...پامو ول کن...میزنه پشتم...با بیرحمی...منم همون اول گریه میکنم که دلش بسوزه...چه "آزادی" تلخی...

٢٣/۶٩/۶:

تو تموم یک سال گذشته،داشتم دنبال "آزادی" میگشتم...درست نمیدونم چیه؟کیه؟چه شکلیه؟...فقط یه حسی دارم که تا وقتی اون هست،یعنی "آزادی" نیست...از دست خانومی که منو آورد بیرون،رفتم تو بغل یه خانوم دیگه که بهش میگفتن پرستار...از بغل اون خانومه،بعد اینکه منو شستن ،افتادم تو یه تخت کوچیک...بعد بغل مامان،بابا،مامان بزرگ و ...،آخر هم بغل خانوم خان باجی های  فامیل...اومدیم خونه و باز من یا تو بغل مامان اینا بودم،یا تو تخت و کالسکه!...خواستم راه برم،منو به زور گذاشتن تو روروَک...تو این یک سال،فهمیدم که گول خوردم و از یه زندان کوچیک،اومدم تو یه زندان بزرگتر به اسم خونه...!تنها چیز جالب تو این زندان،وجود یه نی نی ِ دیگست که میگن اسمش "عرفان"ه و ٢٣روز پیش از زندان قبلی اومده اینجا...کجایی آزادی؟؟

٢٣/۶/٧۴

تو ۶ سالی که گذشت،هنوز نتونستم آدرس "آزادی" رو پیدا کنم ... فقط اینو فهمیدم که یه میدون و یه خیابون به اسمشه و از اونجا فهمیدم "آزادی" خیلی پولداره...چند روز پیش مامان منو برد یه جایی و اسممو تو یه دفتری نوشت و بهم گفت اینجا "مدرسه" است...میگن باید ٣١شهریور برم اونجا و جشن بگیرم...

١/٧/٧۴:

امروز فهمیدم باز هم گول خوردم و "مدرسه" هم اسم دیگۀ زندانه..بهمون گفتن ۵سال اینجا زندانی میشیم و بعدش میریم یه زندان بزرگتر...فقط هنوز نفهمیدم واسه چی برای زندونی شدن ما جشن گرفتن!

به زور مامان،مانتو و مقنعه پوشیدم و رفتم مدرسه...خیلی گرمم شد و میخواستم مقنعه رو دربیارم که خانوم "زندانبان" گفت اینجا "خونه" نیستاااااا...مدرسه است........زندان قبلی راحت تر بود...از خانوم معلم "آ" رو یاد گرفتیم...حتماً دیگه میتونم "آزادی" رو پیدا کنم...

١/۴/٨۵:

تازه دارم "پیش دانشگاهی" رو شروع میکنم...تو ١١سال گذشته،از دبستان رفتم راهنمایی،از اونجا دبیرستان...همچنان به دنبال "آزادی" و همچنان دست از پا درازتر و آویزون!تنها مسئلۀ قابل ذکر تو این سالها،اینه که بهم گفتن دیگه "خانوم" شدم و دیگه میتونم وارد اجتماع شم...این ورودِ مبارک،شرایطی داشت که با فهمیدنشون،درک کردم که بار دیگه گول خوردم و از چاله افتادم تو چاه...شرایطی داشت عجیب ...از جمله اینکه :"حق نداری بدون حجاب بری بیرون"..."حق نداری بلند بخندی"..."حق نداری دیرتر از ٧ بیای خونه"..."حق نداری با پسر غریبه دیده بشی!"..."حق ندارن اسمتو بلند صدا کنن"...و هزار تا ناحق دیگه که  گفتنش از جنبۀ من خارجه...!اصلاً وجود خارجی داری "آزادی"؟!!

از سال ٨۶ تا امروز،دانشجو هستم خیر سرم...٢١سال زندگی کردم و فهمیدم که دنیا کلاً یه زندانه...که ما آدما فقط از یه بند،به بند دیگه منتقل میشیم...از انفرادی میفتیم تو بند عمومی بین یه عالمه آدم که معلوم نیست کی هستن و از کجا اومدن...فهمیدم "آزادی" وجود خارجی نداره...توی ایران فقط یه میدون و یه خیابون به این نام کذایی وجود داره و در آمریکا،یه مجسمۀ آزادی هست که تو یه دستش کتابه،تو یه دستش مشعل...حاضرم به جان خودم قسم بخورم که اگر این بانوی محترم سنگی،این مجسمۀ آزادی،قدرت حرکت داشت،با اون مشعل،اون کتابه رو آتیش میزد و خلاص!!!که هرچی می کشیم از همین کتاباست که راجع به آزادی ، دادِ سخن میدن و میخوان به ما این مسئله رو فرو کنند که آزادی هست!آزادی وجود داره و ما دیدیم!شما دیدید!ما که ندیدیم چه کنیم؟آب دهان ما رو برای چی راه میندازید پدرآمرزیده ها؟!

حالا میفهمم چرا وقتی طفلی به دنیا میاد،اول از همه گریۀ جگر خراش می کنه...چون فهمیده با ترک کردن رحم مادرش به دنبال حس آزادی طلبی و ورود به این دنیا،کلاهی بر سرش رفته به چه گشادی!

خدا رو شکر میکنم که سفر این دنیا،بلیط رفت و برگشت داره و فقط مدت زمان تأخیر و گیر کردن در این دنیا،برای هر کسی متفاوته...

 

 

 

 

 

/ 22 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیامهر

اولا تولدت مبارک الهه عزیزم البته تا 23 شهریور هنوز خیلی مونده ولی کیامهر باستانی آلزایمر داره ممکنه یادم بره

کیامهر

دوما این آزادی لعنتی هیچ وقت نصیب ما نمیشه تو این دنیا که با همه ابعاد غولتشنش اگه جا واسه ما نداره فرقی با دل مامانمون نمیکنه می ترسم وقتی مردیم بریم یه جایی که بدتر از این دنیا بشه

کیامهر

سوما اینکه با مشعل کتاب رو آتیش بزنه تصویر محشر و معرکه ای بود واقعا تخیلت رو باید قاب کرد زد به دیوار فکر نمی کنم با این همه کاریکاتوری که برای مجسمه آزادی کشیدند کسی این به فکرش رسیده باشه آفرین

کیامهر

چهارما ؟ یادم نیومد چی می خواستم بگم

ساناز

زدی به هدف الهه.وقتی یاد دبستان میفتم که هنوز به سن تکلیف نرسیده بودیم و باید مقنعه سرمون می کردیم حالام گرفته میشه.

ساناز

منم با نظر دوستت موافقم.تخیلت محشره.کلی خندیدم اون قسمت که خوندم[نیشخند]

ساناز

راستی الناز هم اینجاست.میخاد کامنت بزاره.منم پولشو میگیرم ازش[مغرور][نیشخند]

الناز

سلام الهه جون.این دوسته که تو داری؟؟؟؟[نیشخند]نشستم نوشته هات رو بخونم هی پرید وسط و گفت پولش رو بده![کلافه] خیلی عالی مینویسی.ساناز تعریفت رو زیاد میکنه.من وبلاگ ندارم ولی میام میخونمت باز. موفق باشی عزیزم[ماچ]

ســـــــــــــایه

سلین الهه [قلب] این مدت که نبودم بر اینجا و بر تو چه گذشت ؟؟؟ [نیشخند] این طوری که تو از این دنیا گفتی که زندان ِ و دیگران هم زندان بان با این وجود منم الان زندان بان هستم [نیشخند][شیطان] با داشتن آزادی موافقم ولی نه تا این حد که در نبودش همه ی همه چیز رو زندان ببینیم .

مهشید

الهه جونم به عنوان عضوی از خانوادت از صمیم قلبم بهت افتخار میکنم از تموم نوشته هات لذت بردم ،تو حرف دل ما رو میزنی مایی که توان گفتنش رو مثل تو نداریم.