خودمان را جار بزنیم...!

حکایت زندگی ما آدمها،حکایت آمد و رفت ۴فصل سال است...بهارمان کودکیست...تابستانمان،شور و حرارت جوانیست...پاییزمان،پختگی و متانت بزرگسالی و میانسالیست...و زمستانمان،دوران پیری...فصلها می آیند و می روند..جایشان را به هم می دهند...زمستان که می رسد،هوا،هم سوز پایان دارد...سوز مرگ...و هم بوی دوباره بودن...تازه شدن..نو شدن...هر فصلی که می رود به این فکر می کنم که چقدر دیگر از زندگی من مانده؟اصلاً به فصل پاییز و زمستان می رسم؟فصلها می آیند و می روند بی آنکه شناخته شوند...بی آنکه دوست داشته شوند آنطور که باید...ما آدمها به دنیا می آییم و می میریم بی آنکه بشناسندمان...حتی عزیزترین و نزدیکترین هایمان...به قول شریعتی عزیز که می گوید"حتی خدا هم دوست دارد شناخته شود..."

به اینها که فکر می کنم می ترسم...نه از مرگ...نه از رفتن...از ناشناس رفتن...از دیگر نبودن حتی در یادها...این روزها زیاد دلگیر می شوم...از بی تفاوت گذشتن آدمها از کنار هم...از دلسوزی های بیخودی بعد از مرگ یک آشنا...از پشیمانی آدمها برای نبودن با عزیزانشان....از این نوشداروهای بی موقع ِ بدهنگام...

ذهنم پر است از واژه های کوچک و بزرگ...از ناگفته مردن می ترسم...از سنگین رفتن...از له شدن...نه زیر سنگ و خاک....زیر فشار حرفهای ناگفته...عشق های اظهار نشده...نگاه های ناکرده...زیر کوه واژه ها دفن شدن سخت است...

در این دنیا که کسی سعی نمی کند دیگری را بشناسد؛آدمها احتیاج به تقلب رساندن دارند!اگر منتظر شناخته شدن باشیم،می میریم بی آنکه کسی حتی رنگ مورد علاقه مان را بداند...فریاد لازم است شاید...اما نه...در امتحان،تقلب ها نجوا هایی پر رمز و رازند...این شناخته شدن هم امتحان است...امتحان گول زدن خودمان...اگر مغرور باشیم و سنگین بنشینیم تا ما را بشناسند و تقلبی به کسی نرسانیم،آرزو به دل روی خاک را می بوسیم!من تقلب را انتخاب می کنم!به اطرافیانم " می رسانم" ...می خواهم بنویسم که هستم و چه فکر می کنم و از دنیا چه می خواهم...می خواهم بگویم غذای مورد علاقه ام چیست و رنگ محبوبم کدامست!می گویم تا از این به بعد بدانند الهه کیست و چطور است ...که غصۀ غریبی را در خودم نریزم و غمباد نگیرم و فریادم بغض نشود و بغضم اشک...گاهی لازم است آدم خودش را جار بزند تا نیاید روزی که خودش را دار بزند!!!

 

پی وعده نوشت:قول می دم تو پست بعدی به شدت در مورد خودم بنویسم و خودم رو به همگان بشناسونم...باشد که رستگار شوم!

/ 14 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سروش

فوق العاده بود.فوق العاده ای دختر.آره بگو.بگو تا همه بشناسن این فرشته رو.بگو.....

سروش

کسی رو که تا حالا ندیدم رو خیلی دلم میخاد بیشتر بشناسم.ببینم چقدر با دنیای مجازی فرق داره.ولی من فکر میکنم تو نوشته هات خودتی.خود خودت.

سروش

این چه حرفیه؟!!!!به دل میشینه که همش اینجا پلاسم دیگه!!!به دل میشینه پس خود خودتی.[لبخند]

هیشکی!

شلاااام.خوفی!؟ زودباش افشاکن بینیم.منم دوس دارم خودمو جاربزنم اما نمیشه..

بهنام

سلام این نوشتت منو یاد گفته ی یه عزیزی میندازه که میگفت: نمیدونم هرسال که میگذره یه سال به عمرم اضافه میشه یا یه سال از عمرم کم میشه!!! میگم من که تو امتحانات اینقدر به عالم و آدم تقلب میرسونم [چشمک] پس حقا که حق با شماست و تو زندگی هم باید به همه تقلب رسوند... وبلاگ زیبات رو گذاشتم تو پیوند هام تو هم دوست داشتی این کار رو بکن[گل] ایام به کام

محبوبه

گاهی لازم است آدم خودش را جار بزند تا نیاید روزی که خودش را دار بزند!!! این جمله های طلایی رو از کجا میاری تو؟؟

محبوبه

خیلی گرم مینویسی الی.من میدونم تو به زمستون زندگیت هم میرسی و یه عالمه دوست داری تا اون موقع که همه درکت میکنن.من منتظر پست بعدیت هستم خانومی[ماچ]

مکتوب

خوب چرا دیگه نمینویسید؟

فری

من امروز بعد سالها آخرش به یکی ابراز علاقه کردم و منتظر نموندم اون بگه!!! چون داشتم غمباد مبگرفتم... حالا حتی اگه نظرش نه هم باشه باز گفتم و دیگه به اینکه چی بشه فکر نمیکنم!!![نیشخند][شرمنده]